به گزارش خبرنگار خبرگزاری برنا در آذربایجان شرقی، چهار روز از زلزله 5.9 ریشتری در منطقه میانه ، ترکمنچای و سراب در آذربایجان شرقی می گذرد، زلزله ای که مردم تبریز، اردبیل ، ارومیه و زنجان را ساعت 2.17 بامداد بیدار کرد. خبرهای اولیه نشان از شدت زمین لرزه داشت اما خبرهای بعدی بهتر بود چون این زلزله در مقایسه با زلزله های گذشته آذربایجان تلفات جانی و مالی کمتری در پی داشت.

صبح روز دوشنبه راهی منطقه زلزله زده ورنکش شدیم، در مسیر دو و نیم ساعته تبریز تا ورنکش با خودم اتفاقات زلزله ورزقان را مرور می کردم زلزله ای که شاید سال ها برای کم رنگ شدن شیون های مادران و پدرانی که فرزندانشان را از دست داده بودند زمان لازم است، زلزله ای که در وهله ورودم با کودک خردسالی مواجه شدم که خانواده اش را زیر آوار به چشم دیده بود، چشمانش سرخ بود و دستانش در گرمای مرداد ماه یخ بسته بود در مسیر، تمام این خاطرات را مرور می کردم تا اینکه  بعد از بررسی نیروهای نظامی و امنیتی وارد روستای زلزله زده شدیم.

در نگاه اول همه چیز آرام به نظر می رسد در کنار برخی از خانه های آسیب دیده از زلزله چادر های هلال احمر به چشم می خورد وارد خیابان اصلی روستا می شویم اینجا پر است از ماشین های سنگین که تعدادی در کنار خیابان پارک شده اند و برخی در کوچه پس کوچه ها در حال آوار برداری هستند.

ترافیک خودروها بیش از هرچیزی خودنمایی می کند از شرکت های بیمه ای گرفته تا سازمان های مردم نهاد و خودرو نمایندگان و اعضای شورا و خیلی های دیگر.

به سمت چادرها راه می افتم در مسیر با روستاییان سلام و احوال پرسی می کنم و وضعیت را جویا می شوم تا اینکه مادری را می بینم که یکی از فرزندانش را بغل کرده و دیگری از چادر مادرش آویزان شده، به سمتشان می روم.با یک دستش کودک خردسالش را بغل کرده و با دست دیگرش سطل بزرگ برپا کردن کرسی را برداشته است وقتی می گویم می خواهی بچه را بده من بردارم نفس نفس زنان می گوید: لباس زیرش درست نیست خودم برمیدارم می خواهی بیا برویم چادر ما بشین.

 به سمت چادرشان می رویم زهرا عابدی  در مسیر از پسر15ساله و دختر10 ساله و فرزند کوچکش که چند روز پیش تولد یک سالگی اش بوده می گوید ، در بین مسیرکنار خانه ای کوچک و کاهگلی می ایستد می گوید: می بینی این خانه همسایه مان است زن و شوهر حدود 50 ساله را خودمان از زیر آورا بیرون آوردیم. بعد از زلزله بیرون آمدیم به همسرم گفتم چرا اینها بیرون نیامدند؟ چرا صدایی از همسایه نیست اما وقتی رسیدیم تنها کاری که از دستمان بر می آمد از زیر آوار بیرونشان کشیدیم.

 

اشک در چشمانش جمع شده است با بغض می گوید: در تلویزیون زهرا را دیدی ، زهرا در بغل من جان داد، پس از زلزله صدای مادر زهرا بود که می امد بیایید فرزندم جان می دهد، زهرا دختر شیرین زبانی بود که اگر امروز زنده بود حتما داشت به همه کمک می کرد، دختر کوچکش زل زده به چشمان پر از اشک مادرش.

 می گویم با زهرا هم کلاس بودی می گوید: دوست بودیم کلاسمان یکجا بود اما هم سن نبودیم.

زهرا با بعض ادامه می دهد: ما در این روستا یک کپسول اکسیژن نداشتیم اگر بود شاید همسایه مان شاید زهرا امروز زنده بود.

از شب های سرد میانه از او می پرسم و می گوید: خانه ما آسیب زیادی دیده الان در چادر هستیم ، باکودک خردسالم شب ها خیلی سخت می گذد  و چراغ نفتی که داده اند گرمایش کفاف نمی کند،  مجبور شدم بروم وسایل برای کرسی پیدا کنم حداقل کرسی درست کنیم هرچند می گویند خطر دارد، وسایل بهداشتی هم چند تا بود استفاده کردیم برای کودکم الان نداریم و این خیلی سخت است وسایل دیگر بهداشتی نیز هنوز به ما نداده اند.

مریم هم همسایه زهرا است اوهم دلش از کسانی پر است که تا زلزله شده به روستا آمده اند و می گوید: ما همیشه با سختی های روستا ساخته ایم همیشه تحمل کرده ایم امروز می بینیم برخی که تنها تابستان ها چند روز برای تفریح به روستا می آمدند  آمده و چادر گرفته اند و قبل از همه در نوبت وسایل می ایستند.

ادامه می دهد: صحبت من با کسانی نیست که برای کمک به پدر و مادر و یا خواهر برادر تنهایشان آمده اند بلکه منظورم کسانی هستند است که سال ها است از روستا رفته اند و امروز اینجا هستند این انصاف نیست که اینگونه رفتار کنند و کمک ها به افرادی که واقعا در سختی هستند نرسد.

فاطمه عابدی مادر پیری که در همسایگی آنها زندگی می کند پیش ما می آید به گرمی احوال پرسی می کند و می گوید : می بینی چه بر سرمان آمده است من تنها زندگی می کنم فرزندانم سال ها پیش مهاجرت کرده به شهر رفتند خدارو شکرشب زلزله خانه برادرم بودم وگرنه آوار بر سرم خراب می شد وقتی آمدم دیوارهای خانه ام ریخته بود ما فرزندانمان را در روستا از دست دادیم درست است که رسیدگی خوب است اما چادر کفاف نمی دهد ما نیاز به سرپناه داریم ، والون دادند به من اما نفت ندارم برای روشن کردنش ، این سرما جان حیواناتمان را می گیرد.

به سمت دیگر چادر ها حرکت می کنم عسگر قربانی پدر دو فرزند است می گوید: فرزند یک ساله و ده ساله ام در چادر هستیم همه وسایل زندگیمان با خاک یکسان شده است ، کودک یکساله ام شیر خشک لازم دارد اما نداریم در این سرما به فکر کودکان خردسال باشید.

عبدالله سلطانی پدری است که از ادامه پس لزه ها می گوید و دیوار های ریخته خانه اش را نشان می دهد و ادامه می دهد: درست است برخی از دیوارهایمان آسیب دیده اما از پس لرزه ها می ترسیم نیاز به چادر و کانکس داریم خدای نکرده پس لرزه ها خانه را روی سرمان آوار نکند.

 

به دیگر سمت روستا حرکت می کنم دلبر جعفرپور مادر پیر 70 ساله ای استکه  از پسر بیمارش می گوید که با دو بچه اش در چادر هستند و ادامه می دهد: خانه ما به طور کامل خراب شده است و دیگر چیزی به اسم خانه نداریم ، با پسر بیمار و دو فرزندش در چادر هستیم می بینی دستانم می لرزد از دیشب سرما در جانمان نشسته است هر شب هوا سردتر می شود نیاز به بخاری داریم در چادر نمی شود با بچه ها شب را تحمل کرد.

 

نوروزی مرد میانسال دیگری است که از نبود مکانی برای نگهداری احشام گله مند است و می گوید: دام های ما در سرما جان می دهند و ما خون دل می خوریم، برای احشام باید فکر جدی شود ، کمک های موردی  و امنیت خوب بوده اما برای بازسازی نیاز به حمایت های بیشتری داریم با این ارقامی که اعلام می شود نمی توان دوباره خانه هایمان رابسازیم.

خانم جوان دیگری دستم را می گیرد و کنار می کشد می گوید: اگر لوازم بهداشتی بود حتما بگو برایمان بیاورند دسترسی نداریم حتی بخریم ، من دو دختر دارم این وسایل لازم است اما توجهی نمی شود.

به دیگر سمت روستا می روم در مسیر پیر زن و پیر مرد مسنی را حین اسباب کشی می بینم وارد خانه یشان می شویم که در زلزله آسیب دیده و برخی از دیوار ها ترک برداشته و ریخته است. می گویند در قسمت پایین روستا یک منزل اجاره کردیم تا به آنجا برویم اینجا دیگر امنیتی ندارد باید هرچه سریع تر وسایل را جمع کنیم و برویم . دیشب همینجا خوابیدیم اما اواسط شب باز زلزله آمد با ترس رفتیم بیرون و تا صبح در کوچه بودیم.

به سمت حسینه روستا حرکت می کنم بیشتر مدیران ارشد استانی و کشوری آمده اند در روستای کمتر از 1000نفری ورنکش تعداد همراهان و کسانی که برای بررسی اوضاع آمده اند بیش از جمعیت آن خودنمایی می کند.

مجموعه هلال احمر روبروی حسینه مستقر شده است، از امروز غذای گرم نیز توسط سازمان های حاضر ارائه می شود و حضور نیروهای امنیتی نیز به چشم می خورد که در حال گشت زنی هستند و کودکان نیز در گوشه ای در حال نقاشی هستند کمی با بچه ها می نشینم و هم صحبت می شوم دنیای پر از دلهره هایشان را در نقاشی هایشان ریخته اند خداحافظی می کنم  و زندگی در این روستای زلزله زده با تمام غم هایش جریان دارد.

گزارش: حمیده بردباری

 

 

 

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: