به گزارش خبرنگار اجتماعی برنا ،  پسرش را صندلی عقب ماشین  با احتیاط و وسواس خاصی می نشاند ،خودش با کیف دستی کوچکش صندلی جلو می نشینند و کیفش که همه داری اش در آن بود  با دست هایش محکم می چسبد. چند ثانیه ای نگذشت که با بغض پسرش را خطاب کرد و گفت:" ببین مامان به قولم عمل کردم و دارم می رم ترکش کنم. دیگه نمی بینی که من دارم مصرف می کنم دیگه اون وسیله و دست من نمی بینی که بخوای به خاطر ندیدنش چشم هات و ببندی و بری یه گوشه بشینی."

پسر چند ثانیه ای سکوت کرد و گفت:" مامان خیلی گشنمه، هم تشنمه هم گشنمه."

مریم با همان بغضی که گلویش را چنگ می زد نگاهش کرد و گفت:" دیگه روزهای گشنگی و تشنگی تموم شد عزیزم. داریم می ریم یه جایی که زندگی کنیم مثل همه آدم های شهر."

مریم بیش از 15 از سال است که شیشه مصرف می کند و به قول خودش، از همان روز اولی که شیشه وارد بازار شد جزء اولین مشتری هایش بود و متاسفانه مشتری وفاداری هم بود.

او مدت هاست به دلیل مصرف مواد در خیابان ها زندگی می کند، دوست ندارد کارتن خواب خطاب شود چون به قول خودش روزی برای خودش زندگی و خانه داشته و حالا به این روز افتاده است.

بغض اش می ترکد اشکش جاری می شود و می گوید:" خیلی از شب ها داخل سرسره و تاب خوابیده ایم. شب های سرد زمستان و گرم تابستان. شب هایی که روزهایش آنقدر راه رفته بودیم که پاهایمان از شدت درد ذوق ذوق می کرد، من و پسرم همه جا این شهر کارتن خوابی کرده ایم."

اشک های مریم که روی گونه هایش می نشیند، پسرش طاقت نمی آورد و گریه می کند می گوید:"مامان گریه نکن مگه نگفتی دیگه قرار است  سقف بالای سرمون باشه، مگه نگفتی روزهای خوب داره می یاد."

مادرش گفت:" دلم روشنه اینبار،بار آخر است که تو مواد دست من می بینی، از امشب می خوام مادر خوبی باشم، مادری که به داشتنش افتخار کنی."

پسرک در مسیر رسیدن به سرای مهر(مرکز نگهداری زنان، مادران کارتن خواب جمعیت طلوع بی نشان ها ) دلش بستنی خواست. انگار در این سرما آرزوی باقی مانده از تابستانش را می خواست برآورده کند. اولین بستنی فروشی بالای میدان شوش پیاده شد و به سمت ویترین بستنی فروشی رفت هنوز در ماشین را نبسته بود که به مادرش گفت:" تو پیاده نشو هوا سرده بگو من برات هرچی خواستی می خرم." فروشنده مغازه هیجان را که در چشم هایش دید با خنده پرسید:" چه رنگی باشه بستنی ات پسر کوچولو." نگاه غریبی به من کرد و گفت:" بستنی موزی می خوام، دوست دارم مزه موز بده بستنی ام حالاهررنگی که هست."

بستنی را گرفت به سمت ماشین آمد، نزدیک سرای مهر که رسیدیم، چشمش به گلها و گلدان هایی که جلوی در ورودی کاشته شده بود، افتاد با تعجب گفت:" فکر کنم بهشت این شکلی باشه این همه خوشگل باشه."

پسرک در طول مسیر از اسباب بازی ها و فضای که قرار بود از امروز زندگی جدیدش را در آن آغاز کند سوال می کرد وقتی فهمید علاوه بر اسباب بازی، تاب و سرسره و حیات بزرگ برای بازی دارد ذوق کرد و از خوشحالی برای رسیدن به سرای مهر لحظه شماری می کرد.

از لحظه ای که وارد سرای مهر  شده یک لحظه هم نشده که دست از بازی بردارد. محمد حالا می تواند با خیال راحت یک پسربچه باشد، دیگر لازم نیست با این جسه کوچک و نهیفش نقش مرد را برای مادرش بازی کند تا کسی به او آسیب نزند.

حالا بیش از پنج روز است که خورشید زندگی مریم و پسرش در آسمان سرای مهر طلوع می کند و حالا ساعت ها و روزهایی است که آنها طعم زندگی بدون مواد و سقف بالای سرشان  را به خوبی احساس می کنند.

 

این داستان ادامه دارد.....