به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری برنا؛ ماجرای سه زن دستفروش، کسانی که وقتی پای صحبت‌شان می‌نشینی از کودک همسری و ازدواج اجباری گله دارند، از همسرانی که این روزها در زندان هستند و افسردگی و تحقیری که در پس دستفروشی نصیبشان شده است. زنانی که مردان خانه شدند ولی آنقدرها قدرتمند بار نیامدند تا بدانند در مواجهه با شرایط سخت چه کنند. کودکانی دارند که در بیابان به دنیا آمده و در بیابان دزدیده شدند، خانواده هایی دارند که جای خالی محبت را در دل‌شان هر روز عمیق‌تر کردند. اما این زنان بلد نبودند چگونه خود را از منجلاب کارتن خوابی رها کنند، آن ها می خواستند رها شوند ولی به جامعه ای که سال‌ها آنان را تحقیر کرده اعتماد نداشتند. همه آن ها عاشق زندگی و خانواده بودند اما راه و روش درست زندگی کردن را بلد نبودند. خانواده، جامعه و مسئولین همه در سرنوشت غم انگیز این زنان متهمند.

از میان این زنان این روزها این سه زن نجات پیدا کردند، یکی با گرفتن عشق و محبت از همنوع و خوردن یک وعده غذا، یکی برای نجات فرزندانش و دیگری با داشتن یک دوست خوب! ماجرای زندگی این زنان کارتن خواب بهبود یافته شاید زنگ خطری برای مسئولان و شهروندانی باشد که این روزها بی‌تفاوت و نگاه‌های تحقیرآمیز از کنار این دسته زنان عبور می کنند اما در عبور از این بی‌تفاوتی شاید بتوان جامعه‌ای را از غرق در بحران نجات بدهیم.

سمانه-کودک همسری، اعتیاد خانواده و غذای گرم سه شنبه

سمانه 30 ساله، دختری زیبا که با لبخندی دلنشینی به میز تکیه داده بود. فردی خواست میز را جا به جا کند، سمانه با شوق بچگانه به مرد گفت: کمک نمی خواهی؟ مرد هم تشکر کرد و از کنارمان رد شد. شاید اگر عکس از دو سال گذشته او را ببینید باور نکنید او همان فردی است که در بیابان های اطراف تهران کارتن خوابی می‌کرد.

امروز در شرکتی مشغول به کار است و بیشتر به خانم مدیرهای خوش خنده شباهت داشت تا کارتن خوابی خسته و رنجور و غمزده . با او گرم صحبت شدم. او از زندگی خود گفت. از اینکه در 13 سالگی به اجبار ازدواج کرد و علت اصلی اعتیاد خود را ازدواج اجباری با پسر خاله دانست. پسر خاله ای که 15 سال  از سمانه 13 ساله بزرگتر بود و همین اتفاق در نوجوانی سمانه را به افسردگی شدید کشاند. در 16 سالگی به مواد مخدر روی آورد. دو برادر سمانه مصرف کننده بودند و همین شد که با اعتیاد آشناتر و درگیر شد.

سمانه از ازدواج اولش دو فرزند دارد و از زمان طلاق تاکنون دو فرزند 17 و 14 ساله ی خود را نگذاشتند تا ببیند. سمانه معتقد است مادر و پدر خوبی داشته. مادر او خانه دار و پدرش راننده کامیون بوده که در حال حاضر پدرش از دنیا رفته است. وضع مالی پدرش خوب بوده و همیشه پس از ازدواجش او را تامین می کرده است اما معتقد بود پدر و مادرش سطح سواد مناسبی نداشتند و راه محبت کردن را بلد نبودند.

به خاطر اعتیاد به کارتن خوابی روی آورد. در اوایل اعتیادش مجبور به دستفروشی شد. چیزی که به گفته ی خودش در آن تجربه ای نداشت و این شغل برایش خیلی سنگین بود.

اعتیاد داشت و در خانه پدری و خانه همسر جایی نداشت و به کارتن خوابی روی آورد. اعتیاد، طلاق، کارتن خوابی و در نهایت ارتباط با مردی که قبل از تولد بچه اش از دنیا می رود. 28 روز پس از مرگ مردی که پدر بچه اش بوده، نوزادش را در بیابان به دنیا آورد؛  بخاطر اینکه اعتیاد داشت نمی توانست به کودک خود شیر بدهد. نوزاد لباس بر تن نداشت و توان درست کردن سر پناه و شیر خشک برای نوزادش نداشت.

به گفته سمانه خیلی پیشنهادات به او شده بود. از رفتن به خانه های فساد و تن فروشی تا دزدی اما او نمی توانست این کار را انجام بدهد. یکی از دوستان سمانه که سابقه ی دستفروشی داشته و در این کار بود پیشنهاد داد تا او هم دستفروشی کند. دستفروشی برایش سخت بود ولی چاره ی دیگری نداشت.

خانواده سمانه چندین بار او را به کمپ بردند تا ترک کند اما به گفته خودش نمی شد که نمی شد تا اینکه از خانه فرار کرد و شرایطش راهی به جز کارتن خوابی پیش پایش نگذاشت.

سمانه موسسه "طلوع بی نشان" را عامل موفقیتش درترک اعتیاد دانست. او در رابطه با نحوه ترکش گفت:" سه شنبه شب دو سال پیش با یک غذای گرم نجات پیدا کردم. نمی دانم. یک نفر سوال کرد برخی افراد نمی خواهند به خودشان کمک کنند و من دوست داشتم پاسخش را بدهم که چه  اتفاقی افتاد که ما نمیخواهیم بهبود پیدا کنیم؟ قبل از آشنایی ام با موسسه طلوع بی نشان به خیلی از کمپ ها رفتم و خیلی راه های درمانی را طی کردم. حتی خانواده ام خون مرا عوض کردند اما جوابی نگرفتم. چه اتفاقی افتاد که به آنجا رسیدم که فکر کردند نمی خواهم خود را تغییر بدهم؟ همه ی ما می خواهیم تغییر پیدا کنیم اما راه درست را بلد نیستیم اما موسسه طلوع بی نشان ما را باورکرد"

سمانه از شبی می گوید که راهش عوض شد. شش ماه زمان سپری شد تا به این موسسه اعتماد کند. تصور می کرد مانند همان کمپ هایی است که تا کنون رفته بود و همان آدم هایی به سراغش آمدند که قبلا دیده بود.ولی اینگونه نبود ؛ این افراد فرق داشتند ؛ شعار نمی دادند ؛ حرف های تکراری نمی زدند ؛ اصلا حرفی نمی زدند تنها محبت می کردند و تنها محبت. خیلی عادی غذا می دادند و حضور خود را با سکوتشان اعلام کردند.  با نگاه های بی غرض و غیر شعاری فقط گفتند که ما هستیم و ترحم نکردند و باعث شد اعتماد من را جلب کنند و مرا از همان لحظه ی اول باور کردند. درد من و وجود مرا باور کردند. می دانستند چقدر تحقیر شدم. بدون اینکه من بگویم این ها را باور داشتند و با آغوش باز من را پذیرفتند و این رفتارها سبب شد تا تفاوت را احساس کردم. به من غذا دادند  و محبت کردند . بین آنها بهبود یافته هایی بودند. نمی گفتند بیا برویم ترکت بدهیم. می گفتند هر موقع دوست داشتی ما هستیم" این جملات حرف های سمانه بود که با بغض و اشک چشم برایم تعریف کرد.

سمانه در سرای مهر بهبود پیدا کرد و عقیده دارد دستفروشی عار نیست اما برایش سخت بود تا بخواهد در جمعیتی بایستد و غرورش بشکند. هزار حرف شنیده و هزار نگاه آلوده را به جان بخرد. به سمانه پیشنهادات کثیفی شد و یکی از دردناک ترین خاطراتش را برایم تعریف کرد.

" برای داشتن درآمد ناچار بودم دستفروشی کنم و نوزادم را نمی توانستم با خود ببرم. نوزادم را خانه ی دوستم که مصرف کننده مواد مخدر بود گذاشتم اما غافل از اینکه خانه ی دوستم پاتوق معتادان بود. گرچه مبلغی به دوستم برای نگهداری فرزندم پرداخت می شد اما بچه ام همیشه گشنه می ماند و کثیف بود و او را بین مصرف کننده ها می دیدم. گرچه خودم مصرف کننده بود اما دلم نمی خواست چنین شرایطی برای نوزادم ایجاد شود. "

سمانه باید هزینه مواد مخدر خود را تامین می کرد. شیر خشک و پوشک هم جز این موارد بود. وقتی پس از کار به خانه ی دوستش می آمد، فرزندش را در شرایط بدی می دید، صورت کثیف ناشی از ساعت ها گریه، گرسنه و خسته که به قول سمانه این ها دردناک ترین صحنه ی زندگی اش بود همه این ها باعث شد تا از دستفروشی دست بکشد و به مواد فروشی روی آورد. کودکش را با خود حمل می کرد و در خیابان ها و بیابان ها ویران بود. سمانه معتقد بود با فروش مواد مخدر کمتر تحقیر می شد و فرزندش هم کنارش بود. درد بزرگ دیگرش در کارتن خوابی این بود که کودکش را دزدیدند و دیگر زندگی برایش معنا نداشت. دخترش "تمنا" را یک سال و نیم پس از تولدش دزدیدند.

سمانه معتقد است:" چون اعتیاد داشتم، نمی توانستم برای دزدیده شدن دخترم شکایت کنم؛  متاسفانه یک معتاد نمی تواند جایی صحبت کند و از خیلی حقوق خود محروم است. می ترسیدم شکایت کنم بگویند خودت معتاد هستی و اذیتم کنند. ممکن بود مرا کمپ ببرند و این فکر ها به سراغم می آمد. می ترسیدم. انگیزه های من شد تا بتوانم ترک کنم و به موسسه طلوع بیایم"

دوستان و هم اتاقی های سمانه به او می گفتند که تو بچه ات را فروخته ای و این اتهام برایش سنگین آمد. این اتفاقات باعث شد تا سمانه اعتیاد را ترک کند. او معتقد بود اگر می خواستم کودکم را بفروشم در زمان تولدش این کار را می کردم تا یک سال و نیم دردسر نکشم.

سمانه هنوز کودک خود را پید نکرده است. او دوست داشت تا مواد مخدر را کنار بگذارد اما نتوانسته بود به کسی اعتماد کند. در کمپ ها او را اذیت می کردند و کتکش می زدند. سمانه در حالی که بغض کرده بود گفت: "در کمپ های اجباری مرا کتک می زدند و تحقیر می کردند، گرسنگی می کشیدم. هزاران بار در این کمپ ها رفتم و از فشار های روحی پس از بازگشت دو الی سه برابر مصرف می کردم؛ گرسنگی، کتک و تحقیر باعث شد به این نتیجه برسم که در زمان مصرف بهتر زندگی می کردم "

سمانه یک ماه گذشته با یکی از مردان بهبود یافته که عضو موسسه طلوع است ازدواج کرد و تشکیل خانواده داده است؛ او خوشحال بود که برایش جشن 1000 نفری گرفتند. سمانه همیشه آرزو داشت لباس عروس بپوشد چرا که در ازدواج اولش لباس عروس نپوشیده بود. این دختر که حالا شادی زیادی در چهره اش دیده می شد آرزو داشت برای کسی که دوست دارد لباس عروس بپوشد. همسرش 4 سال است که پاک شده و هر دو در شرکتی مشغول به کار هستند. او قصد دارد فرزندش را پیدا کند. خود را برای هر اتفاقی آماده کرده است تا فرزندش را دوباره بغل کند.

مریم- مهاجرت، ازدواج و زندان همسر؛ تنها در تهران

مریم از دیگر دختران بهبود یافته ای بود که خجالت زده در کنار سمانه به گفته هایمان با دقت گوش می داد. همچنان در حال ترک اعتیاد بود و آخرین گام های موفقیت را طی می کرد. دوست داشت صحبت کند اما گفت از کجا برایتان بگویم؟ از ازدواج و مهاجرت به تهران یا اعتیاد با دست خانواده همسر؟ از زندان شوهرش مانده بود بگوید یا کودکی که آن روزها تنها در دامنش رها شده است؟

بچه ی تهران نیست و 14 سال است که به تهران آمده است. در 14 سال قبل با فردی با نام انوشیروان دوست شد که او هم دستفروش بود و با او به تهران آمد و دستفروشی را از او یاد گرفت. با انوشیروان ازدواج می کند. همسرش 5 سال پیش به دلیل دعوا با فردی  به مدت 6 سال به زندان می افتد و با یک کودک مریم را در تهران تنها می گذارد.

تنها حرفه ای که بلد بود دستفروشی است؛ با مادر انوشیروان به بازار تهران می رفت تا یاد بگیرد چگونه جنس بخرد و کم کم خودش کار را بلد شد و در مترو دستفروشی می کرد.

با زنی در مترو آشنا شد که به او مواد می فروخت و اینگونه شد که به فضای اعتیاد و مصرف مواد کشیده شد.مریم باردار می شود و در بیمارستان بچه اش را به بهزیستی سپردند چرا که عقیده داشتند صلاحیت نگهداری فرزند خود را ندارد. از 5 روز پس از زایمانش هم  به دستفروشی ادامه داد . او به مواد مخدر اعتیاد داشت و خانه ی مناسبی برای بردن کودکش نمی توانست تهیه کند. به سختی از خودش مراقبت می کرد. در مترو با خانومی آشنا شد که کار در مترو را به او یاد می داد.

خاطرات مترو برایش خیلی تلخ بود.  چندین بار جنس هایی که در مترو به مردم می فروخته  را دزدیده بودند. شهرداری 6 بار جنس هایش را گرفته که 2 بار با التماس به او پس دادند.

اما سرانجام از سوی یکی از دوستانش نجات پیدا کرد. یکی از دوستان دستفروشش متوجه اعتیاد مریم شد و او را موسسه "طلوع" معرفی کرد. مریم این روزها در حال ترک اعتیاد است و در دسته بهبود یافته ها تقسیم می شود.

مریم در خصوص یکی از خاطرات تلخش گفت:"اطرافیانم فهمیده بودند که به اعتیاد روی آوردم. وقتی مهمانی می رفتم تصور داشتم زیباترین زن آن مراسم هستم و سایرین به دلیل حسادت نگاه بدی به من دارند اما دوستان نزدیکم گفتند هر روز ضعیف تر میشوی  و از  چهره ات مشخص است که مصرف کننده هستی. نگاه ها سبب می شد که تحقیر شوم. به دنیال جایی بودم که اصلاح شوم و امیدوارم کاملا از مواد دور بمانم".

سحر- همسرش در زندان، کتک های برادر و بی مهری مادر و تحقیر مردم؛ دلایلی که سحر را به قهقهرا برد

در نگاه اول دختر بی تفاوتی به نظر می آمد. انگار به حرف هایت گوش نمی دهد و علاقه ای ندارد حرف بزند اما در درونش غوغایی بود. وسط حرف مریم دوید و از خودش گفت.

دستفروشی می کرد؛ نمی توانست به دو فرزند خود رسیدگی کند. با چشمان نگران گفت هنوز هم نتوانسته واکسن های کودک کوچک خود را بزنم چرا که  از 6 تا 10 شب در مترو کار می کردم و همسرم در زندان است.

از خانواده اش پرسیدم. همسرش برای سه سال به جرم فروش مواد مخدر به زندان رفت. برادرش او را می زد و مادرش مدتی از فرزندانش مراقبت می کرد اما پس از مدتی دیگر کودکانش را نپذیرفت. در مترو اتفاقات بدی برایش می افتاد.

در ساعات پایانی شب که از مترو باز می گشت و در راه خانه پیشنهادات غم انگیزی را دریافت می کرد و تصور می شد خودفروش است.

سحر به خاطر اعتیاد به کارتن خوابی روی آورد؛ خانواده ی همسرش مصرف کننده بوده اند و با خواهر همسرش که مدتی مهمانش بوده مواد مخدر را شروع کرد. همسرش بعد از دو سال متوجه شد که مواد مصرف می کرده است و به شدت با او برخورد کرد.

سحر در مورد خاطرات دستفروشی اش گفت: "مردم با من بد برخورد می کردند. تحقیر می شدم. یکبار زمین خوردم و پایم از جای در رفت و اتفاقات بدی برای من افتاد؛ با مردی در مترو آشنا شدم که بعد از مدتی رفت و آمد خانوادگی داشتیم؛ با دوستش بر سر من رقابت داشتند؛ برای این رقابت مطالب غلطی را به برادرم رساندند و این امر سبب شد تا برادرم به کرات مرا بزند و بدنم را کبود کند "  

از خانه فرار می کند و به کانکسی که پدرش نگهبان آن پارک بوده پناه می برد و در کانکس قایم می شد اما در میانه شب مردهای غریبه برای او مزاحمت درست می کردند و خودش و فرزندانش را در خطر دید. برای فرزندانش نگران بود  او به ناچار به بیابان پناه برد و پس از مصرف زیاد ناشی از افسردگی به کارتن خوابی روی آورد.

سحر در پایان مکالمه چند بار با چشمان گریان گفت که برادرش او و فرزندانش را کتک می زد در حالی که بعد از پذیرش درموسسه مستقیم سحر و فرزندانش را به بیمارستان بردند.