خبرگزاری برنا- نیماشاهرخ شاهی بازیگر سینما و تلویزیون درباره طولانی ترین شب زندگی اش داستانی دارد که برای ما باز گو می کند...

اصلا کی گفته طولانی ترین شب زندگی باید ل وقتایی باشه که حوصله نداری؟
اصلا کی گفته وقتی ازت در مورد طولانی ترین شب زندگیت می پرسن باید یاد بدبختیات بیفتی؟کی گفته شب باید پر از سیاهی باشه؟کی گفته طولانی ترین شب زندگی آدمها مصادفه با تلخ ترین خاطراتی که دارن؟مگه این شبی که بهش می گن شب یلدا,برای ما آدما خاطرات خوب باقی نمی ذاره؟مگه ما جشن شب یلدا نداریم؟مگه بهمون خوش نمی گذره؟مگه کنار خانواده دیوان حافظ رو باز نمی کنیم؟
من می گم طولانی ترین شب زندگی هر کسی می تونه پر از خاطرات خوب باشه.آدما وقتی احساس می کنن که عاشق شدن, ممکنه که شب تا صبح خوابشون نبره,مدام موزیک آروم و ملایم گوش بدن,ممکنه احساس غم بکنن,اما اون غم براشون از قشنگ ترین غمهای دنیاس,اون شب براشون موندگارترین شب زندگیشونه...
من هم از این شبا زیاد داشتم.از این شبای طولانی که به خاطر قشنگ بودنش تا صبح بیدار بودم.شبهایی که برام به یادموندنی شدن و یک زندگی تازه رو برای من رقم زدن...
عجب شبی بود اونشب. یادم همیشه آرزو داشتم که این شب را که می گن طولانی ترین شب سال تا صبح بیدار بمونم تا بفهمم واقعا چقدر طولانی تر.
نه بابا اشتباه نکنین!منظورم شب یلدا نیست.منظورم همون شبیه که برای بازیگری انتخاب شدم.با رفیقم که اونم یکی از بازیگرای خوبه,رفته بودیم تا تست بازیگری بده.
صبح علی الطلووع اومد دنبالم.شب قبلش خیلی سخت خوابیده بودم.اصلا قرار نبود من باهاش برم,دیدم دستش رو از روی زنگ بر نمی داره.بی حوصله رفتم سمت اف اف تا ببینم کیه؟
ای بابا.اول صبحی اومدی اینجا چی کار؟
ای بابا!تو که هنوز خوابی.بیدار شو ببینم,باید برم تست بدم .
به من چه؟تو می خوای بری تست بدی من باید بیدار شم؟حالا تست چی می خوای بدی؟
بازیگری...
همین یک کلمه رفیقم کافی بود تا چند دقیقه ای بخندم.فکر اینکه از جام بلند شم و لباس بپوشم تا اون بره تست بازیگری بده و آیا قبولش کنن و آیا نکنن برام کلی خنده دار بود.
من نمیام
بیخود
بیخود چیه؟خوابم میاد؟

بیخود خوبت میاد,بزنی بیرون خواب هم از کلت می پره
نمی خوام بپره

نیما اذیت نکن.می خوایم بریم تا اردشیر افشین راد تست بگیره از مون...
از من انکار و از دوستم اصرار.شاید اگر میدونستم قراره عمو اردشیر عزیز,عمو اردی مهربون رو ببینم,اگر می دونستم دوره رفاقتم با اردشیر افشین راد انقدر کوتاهه,اگر می دونستم اردشیر قراره به این زودی پر پر بشه,از دو روز قبل می رفتم تا ببینمش.اصلا کی فکرشو می کرد که اینهمه اتفاقای عجیب برای من بیفته؟کی فکرشو می کرد که من بازیگر بشم؟کی فکرشو می کرد که رفاقتم با اردشیر توی ذهنم موندگار بشه؟
با اصرار رفیقم لباس پوشیدم,با اصرار رفیقم از پله ها پایین اومدم,با اصرار رفیقم سوار ماشین شدم و با اصرار رفیقم سعی کردم خوشحال باشم...
جلوی در مرکز سینمایی وایساد و نگام کرد...
چته؟به چی نگا می کنی؟
به تو.پیاده می شی یا باید برات فرش قرمز پهن کنن؟
واسه چی پیاده شم؟تو برو امتحانت رو بده,منم اینجا واست دعا می کنم..
تو غلط می کنی,می گم پیاده شو.
نمی خوام.به جان تو خوابم میاد.تو برو امتحانت رو بده من از اینجا برات تقلب می فرستم
پاشو بیا بیرون.تو نمی خوای این اردشیر افشین راد رو ببینی؟
اسم اردشیر افشین راد سستم می کرد.نمی دونم چرا.اما اسمش برام کشش داشت.با بی حوصلگی از ماشین پیاده شدم و در حالی که موهام رو مرتب می کردم ازش پرسیدم:
حالا این فیلمه که می خوای براش تست بدی چی هست؟
مکث!
چه اسمی هم داره مکث!
ار پله ها رفتیم بالا...
اینجای قصه یه کم عجیب تره.اینکه منم قرار بود توی بازی باشم.دفتر هدایت فیلم بود.توی سالن فهمیدم این اردشیر افشین راد دستیار دوست عزیزم سامان مقدمه.سلام کردیم.خیلی گرم و صمیمی جواب داد و احوالپرسی کرد.من روی اولین صندلی که گیرم اومد نشستم و مجله روی میز که اتفاقا مجله فیلم بود رو برادشتم و شروع کردم به ورق زدن...
اردشیر گاهی سئوالی از من می کرد.خیلی بی حوصله جواب می دادم.یک مرتبه گفت:بیا جلوی دوربین ببینم چند مرده حلاجی؟
جان؟
می گم بیا جلوی دوربین؟
که چی بشه؟
که تست بدی
چرا؟
به نظرم هم فیزیکت خوبه هم استعدادت
در مورد فیزیک که لطف داری.اما من اصولا بی استعدادم.
مطمئنی؟
آره
نه من مطمئن نیستم.
مطمئن باش
نیستم بیا جلوی دوربین
انقدر محکم این جمله رو ادا کرد,انقدر قوی بود که دیگر مکث نکردم.رفتم پشت دوربین وایسادم و براش بازی کردم.هر کاری گفت کردم.به چشمای نافذ یاور اردشیر افشین راد نگاه می کردم و نیرویی توی تنم دمیده می شد...
نمی گم هیچ وقت به سرم نزده بود که بازیگر بشم.نمی گم که خیلی محال بود برام.اما مطمئنم اگر اردشیر افشین راد نبود این اتفاق نمی افتاد.اگر اون نبود,شبی که به خونه برمی گشتم برام طولانی ترین و قشنگ ترین شب زندگیم نمی شد.مطمئنم انقدر خوب نمی شد که تا صبح با رفقام حرف بزنم,با هیجان فکر کنم و یک نیروی تازه داشته باشم...
طولانی ترین شب زندگی من همین بود.همون شبی که پره از خاطرات خوب,شبی که قرار شد به عنوان اولین تجربه توی کار سامان مقدم یکی از نقش های اصلی رو داشته باشم.همون شبی که اردشیر افشین راد بهم پیشنهاد کرد که جلوی دوربینش تست بازیگری بدم...
بذارین کلی تر به قضیه نگاه کنیم:
خیلی ساده می نویسم و سعی می کنم کوتاه و خلاصه باشد تا حوصله کسی برای خواندنش سر نرود. اولین برخورد با اردشیر را هیچ وقت یادم نمی رود ... زمستان ۸۰ بود . اردشیر دوستم را در دانشگاه دیده بود و برای تست دادن به دفتر هدایت فیلم دعوتش کرده بود . من هم همراه دوستم رفتم که تنها نباشد . اردشیر دستیار سامان مقدم بود ... موهای بلندش را از پشت بسته بود و از همان برخورد اول موج مثبتش کاملاً مشخص بود . از من خواست جلوی دوربینش بروم . شاید شانس داشته باشم ... اتفاق افتاد و من انتخاب شدم . اولین جمله اش هم پشت تلفن این بود : من اردشیر افشین راد هستم ٬ شما انتخاب شده اید ... لحظه عجیبی بود ... این اتفاق باعث شروع دوستی صمیمی بین من و اردشیر شد . اردشیر با تمام وجود از من حمایت می کرد و سینما را به من می شناساند و من به پشتیبانی اردشیر دلگرم بودم تا... ...
بدترین روز دنیا ۱۳ اسفند ۸۲ است ... اردشیر ناباورانه از پیش ما رفت ... تمامی اهل سینما که اردشیر را می شناسند هنوز هم که هنوز است باورشان نمی شود که او دیگر پیش ما نیست ... ولی انرژی او را همه ما احساس می کنیم ... موقعی رفت که تجربه دستیاری کارگردان های بزرگی را داشت و چند فیلم کوتاه جایزه بگیر ساخته بود و در مرحله اتمام ساخت اولین فیلم ۹۰ دقیقه ای خود بود . چند ماه دیگر قرار بود فیلم ۳۵ میلی متری اش را کلید بزند ... آن هم در سن ۲۶ سالگی ! از سیامک انصاری عزیز تشکر می کنم که تکیه کلام های اردشیر را در سریال نقطه چین در دل مردم باقی گذارد تا با شنیدن آنها هر لحظه به یاد اردشیر باشیم... تا آخر عمر مدیون این آدم بزرگ هستم و تا زمانی که در سینما فعالیت میکنم یاد اردشیر را زنده نگه می دارم ...