باشگاه جوانی برنا/ سجاد ساجدی فر - اصفهان

بین الحرمین بود. شنیده بود که برای کسب اجازه، اول باید به حرم حضرت عباس برود و بعد به حرم امام حسین؛ دلش بیشتر با حرم امام بود اما؛ چشم هایش را بست، عینک آفتابی اش را به صورت گذاشت و در فضای بین الحرمین شروع کرد ادای کر و کورها را درآوردن.
 
مدتی گذشت. کسی به او اعتنا نمی کرد. چند نفری هم به گمان اینکه او گدایی می کند، پول کف دستش گذاشتند. بالاخره یک نفر پیدا شد، دستش را گرفت و او را راهنمایی کرد. چشم هایش را همچنان بسته نگه داشته بود. یک لحظه چشم هایش را آرام باز کرد تا از زیر عینک، یواشکی نگاهی به چهره آن فرد بیندازد. مرد، هیکل تنومندی داشت؛ نور خورشید از بالا می تابید و مانع دیدن چهره او می شد. دو مرتبه چشمایش را بست. چند دقیقه ای راه رفتند تا بالاخره مرد، دست او را رها کرد و به دیواری گذاشت. با خودش فکر می کرد، هر جا که آمده باشم خواست خدا بوده است؛ چه حرم حضرت عباس و چه حرم امام.

دلش نمی خواست چشم هایش را باز کند. این حس تعلیق را دوست داشت. نشست، به دیوار تکیه داد و با چشم های بسته شروع به زیارت خواندن کرد. کم کم حالش عوض شد. اشک می ریخت، دعا می خواند، ذکر می گفت و ...
 
یکی دو ساعتی گذشت. حال خوبی داشت. حس کرد اذن دخول گرفته و جواب سوالش را پیدا کرده است. ایستاد. عینک را برداشت و چشمانش را باز کرد. هوا تاریک شده بود. با تعجب نگاهی به اطراف انداخت. هنوز همان جای اول بود. بین الحرمین.

* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی