«در روزگاری که تخم صراحت را ملخ مصلحت خورده است این تنها سینماست که می تواند به داد سیاست برسد»؛ و عجب جمله قصار و حکیمانه ای دارد محمد قوچانی در یادداشتی که روزگاری در مدح به نام پدر حاتمی کیا در «شرق» نوشت و در آن فریاد زد که تصمیمات بزرگان و پدران یک جامعه نه تنها برای آن دوران که برای نسل های در پس تاریخ اثر گذار خواهد بود!

این را اما به نام مقدمه نمی توان نوشت برای ادبیاتی که امروز امثال امیرخانی نمی تواند حرف خود را نه در پس داستان و شعر و نه در نقد مدیران دولتی و نه در نعت هیچ کس بنگارد، مبادا جناحی عطسه فلان مدیر دولتی را به نام خود مصادره کند؛ در چنین روزگاری اگر تو هم مانند هزاران انسان عصر خود باشی به قول آوینی شهید، فاتحه تاریخ را باید خواند.تو میگویی وظیفه ات هماره بیان حقیقت مکتوم است، نه حتی بیان حقیقت و این را شرط دانستی برای رسیدن به حقیقت و تکفیر در این اوضاع نابسامان را شیرین تر میدانی از تلخی شهادتینی که از سر ترس گفته شود، پس بار سفر میبندی به بالاترین جای مملکت (قله دماوند) و از آنجا به پایین ترین چیز ها مشغول می شوی یعنی سیاست. و برای خواننده ات ثابت میکنی که فرهنگ بالای سیاست می نشیند و البته اخلاق !!

آنجا که مثل دسته های عزاداری شب عاشورا بعد از چند بیتی با یک گوشواره بلند فریاد میزنی « مکن ای صبح طلوع!» و در این نگارش های زیبایت از انسان های عصر ما که غفلت زدگانیم برایمان داد می کشی که « جوان مرد مردمی هستند مردم این دیار ...» به روزگار ما می فهمانی که «جانستان کابلستان» ات نه درس سیاست است ،نه درس تور لیدری که سفرنامه ای است به عمق تاریخ برای پیدا کردن حلقه گمشده عصر ما ، ما که روزگاری رومیان ،مغولان ، عربها و دیگر اقوام یورشی سرزمین مان را با داشتن آن به سخره گرفتیم یعنی اخلاق!

و حالا خود، برای گرفتن کرسی های بزرگ و تظاهر به دانایی از اخلاق صرف نظر میکنیم، نوشته های سید مهدی شجاعی عزیز را روضه های ادبی می نامیم و انتقاد اخلاقی اش را در روزهای داغ انتخابات نماد موضع گیری غلط سیاسی می شماریم و کلی از او انتقاد می کنیم که چرا به فلان کاندیدا نامه سر گشاده نوشتی و با موج فتنه همراه شدی ...

این نشان از آن دارد که اخلاق مردمان عصر ما رو به زوال است و تو به ما هشدار می دهی که آنچه در روزگاران پیشین این مردمان را بر سر زبان های ملل مختلف انداخته بود مرام جوان مردی و اخلاق بود نه چیز دیگر . اخلاق بود که می توانست در قصه قومیت ها ملت سازی کند و با وجود نداشتن اشتراک بین خرده فرهنگ های قومی، مذاهب ، ادیان و حتی زیر ساخت های ارتباطی همه را بر سر یک سفره جمع کند.
این ملت سازی که گفتم با دولتی کردن سیستم ها بسیار فرق دارد منظورم دولتی کردن همه چیز نبود ، منظورم اشتراک گذاری بیت المال بین همه اقشار نبود، منظورم ساخت مدیر دولتی و سه لتی نبود ! منظورم تربیت چوپان و گله دار دولتی نبود، منظورم عشایر حقوق بگیر نبود، منظورم ماهی گیر و صیاد مواجب بگیر نبود منظورم یک پارچه سازی کمونیستی مزارع نبود ، منظورم کیبوتص یا «سوسیالیزم دهقانی اسرائیل» نبود منظورم ایران بزرگ بود که روزگاری ازبک، قزقیز، تاجیک، افغان، ارمن ، ترکمن، گرج و ... همه بر سر یک سفره نان می خوردند و به دلیل عدم رعایت اخلاق در زمان های گذشته از سوی حاکمان عصر آن روز علم جدایی طلبی برداشتند و حالا تو داری برای مخاطب مَثَل در پس پستو میزنی که فاصله ملت افغان از لحاظ اجتماعی 100 سال و از لحاظ اقتصادی 30 سال است و فاصله ما با این ملت جنگ زده و هم زبان و برادر بسیار کم است ... زیر 5 سال ...

اگر ما قدر یک دیگر ندانیم ...قدر کشور ندانیم ... قدر نظام ندانیم ... افسار مملکت را بدهیم دست جاه طلبی 4 نفر قدرت طلب بی فرهنگ سیاسی ، یقین بدانیم که ظرف 5 سال بدل شده ایم به نسخه ی برابر اصل هم سایه افغان خودمان.
از فیزیک و حالت تغییر فاز مثال میزنی: که هماره دمای آن ثابت می ماند ولی از حالتی به حالت دیگر تغییر میکند مثل آب شدن یخ که دمای آن ثابت است، ولی فیزیک دانی که هماره نگاهش به دماسنج باشد متوجه تغییر فاز نمیشود و جامعه شناس بی توجه به تعمیق گسل هم وقتی جامعه را آرام می یابد، مثل فیزیک دانِ دماسنجی ، تصور می کند که همه چیز در سکون و آرامش است ... شاید جامعه در حال تغییر فاز باشد ... یعنی تبدیل ترک به شکاف و شکاف به گسل .

وقتی که می خواهی وارد مجلس سماع دراویش مزار شریف، شوی و جوانک افغان راهت نمی دهد داخل؛ صدای لافت بلند می شود که درویش شیعه و سنی ندارد، درویش آشنا و غریب ندارد ...درویش با درویش آشناست...

اینجا شکسته نفسی ات گل کرده است و نباید می گفتی لاف چون عین حقیقت است این عباراتت را که فریاد میزدی اما بعدا خود به این لافت اعتراف می کنی که داشتن مجالس سماع در چنین ولایتی عین اتحاد مسلمین است یعنی حنفی و حنبلی و شیعه مرتضی علی (ع) چه زیبا در نعت مولای متقیان سماع می کنند و شعر می‌خوانند و آن را یکی از مصادیق بارز « یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا ... » می دانی و این را یک گام در دور شدن از طالبان می شمری ...حتی اگر حوزه علمیه را خوش نباشد در چنین شرایطی که روحانی شیعه تقریب مذاهب به قدر کافی در این کشور همسایه جنگ زده نداریم باید با رقص سماع حنفیان و حنبلیان نقش امام موسی صدر در بستنی فروشی مرد مسیحی در لبنان را بازی کنیم و اگر این کار را هم نتوانیم انجام دهیم؛ باید وهابی مدارس دیوبندی پاکستان را دعوت کنیم به خاک خودمان در قشم و چابهار و سیستان و قیر و بستک و کردستان و بندر ترکمن !

بخش هایی از کتابت به گمانم تکه هایی از بدن نفحات نفت است که اینجا جا مانده است از آنجا که وارد مرز می شوی و قیمت دلار و پول افغانی را با پول ایران مقایسه می کنی و تا جایی که دست به مقایسه قیمت گوشت در سه کشور ایران و انگلیس و افغانستان و زیر ساخت های فشل مخابراتی ایران با مخابرات و سیم کارت های خوب افغانی می کنی و از اطلاعات دقیقی که از صفحات فتو ولتائیک برق خورشیدی با اتیکت قیمت ،ملیت شرکت سازنده و وات خروجی !! اش می دهی به گمانم می خواهی این ها را به مخاطب با کلاس ییلاق نشین و دوری گزین از شهر، شرح دهی که اگر بخواهند در روستایی دور افتاده ویلا یا شغلی مهیا کنند ، بد نباشد به جای کشیدن کابل در دل طبیعت و به هم زدن کادر دوربین عکاسان طبیعت گرا به فکر استفاده از انرژی های نو و سبز باشند .... و حتی طول و عرض آن تونل سالنگ را که از قدمت و مهندسان اجنبی اش با کندوان سرک چالوس به مقایسه نشستی و بر فراز کوههای فغانستان کبیر و شاید ایران دیروز از نبود جاده به عنوان یک حلقه گمشده ارتباطی میان اقوام یاد میکنی و شاید(BRIK) بیریک گفتن آن مطالعات آینده پژوهی ات و به نظر من کل فصل انتخاباتیات به گونه ای تکه های جا مانده نفحات نفت است یا این قلم هنوز در حال هوای آن کتاب قبلی است ... اینها نه این است که این بخش ها نباید در جانستان باشد بلکه اگر این سیاهه را برادرانه بشماری می گوید که در چاپ های بعدی نفحات نفت بد نباشد گذری هم به مثال هایی از فغانستان کبیر بزنی ...

البته از گریز های تو در نشان دادن چهره استعمار پیر و هم پیمانان امروزش خیلی خرسندم و شگفت زده ! از آن سیاه سر امریکایی چادر به سر!! در قهوه خانه هرات تا درد دل هایت با قوماندان قلعه اختیار الدین هرات در خصوص مرزهای 170 ساله ایران بزرگ و تا آن کاکا سیای سازمان مللی که رفیق لی جی هم بود و عجب سوتی عجیبی داده بود در این مملکت شرقی و آن نویسنده انگلیسی که در کابل دیدی و آن غرب زده ی افغانی که در هواپیما کنارش نشستی و مجله سه زبانه ندای آزادی که امریکائی ها آن را در می آوردند و توضیحاتی در خصوص پایگاه های آنها و ویژگی های بلند مدت آنها در این استقرار نظامی و آن اتیکت مسخره نیمکت پیش کشی غربی ها به میدان هوایی همه و همه یک حس ضد استعماری به من داد که بفهمم آن ها حد اقل 200 سال از ما جلوتر فکر می کنند که امروز بر ما برتری علمی و فکری دارند و به دنبال این اند که جلوی ذهن ما را بگیرند و همچنان یوغ تسلط را بر گردن ما بیندازند این آخری را از سخنرانی 5 دقیقه ای آن ژنرال مدین یو اس آ فهمیدم ...

شاخک های اخلاقی و روشن فکری روشن فکرانی چون تو برادر اگر این تیز بینی ها را نبیند پس چه کسی خواهد دید این همه گرفتاری های عصر ما را برایمان کمی روشنگری کن ، لطفا ! اما با همه حرف ها و حدیث های کتابت که از دوستان نویسنده سایبری خواندم برخی را عین بی بصیرتی دانستم که به جای اینکه امیرخانی را مرد فرهنگی و علمدار جبهه فرهنگ خودی بدانند ، از او خواجه ربیع عصر ما یاد می کنند و آن اخلاق پهلوانی را که تو در قهوه خانه کابل با اشتیاق فراوان فریاد می زنی و از عکس پهلوان تختی در کنار آن پهلوان افغان که بال در می آوری آنان بویی نبرده اند و این همه نشان از آن دارد که جامعه ما همه چیز را با نان سیاست می خورد و کلا « غذای با نان سیاست » به ز چلوی فرهنگ پرور و این است اخلاق روزگار ما که برایش به افغانستان میروی و جانستان کابلستان می نویسی، شاید که روزگاری دیگر ملخ مصلحت از این مزرعه سیاست برود و به جایش زنبور های عسل فرهنگ بر گل های نو شکفته این دیار بنشیند و ما هم کنار خواجه ربیع و شیخ بهای عصر خودمان به یاد دوران پیشین سجع هایی از جنس خواجه عبد الله انصاری بخوانیم و کیف کنیم و به یاد خواجه غلتان غلت بخوریم و در دل بنازیم به این همه فرهنگ غنی و به یاد بیاوریم که آنان نیز فارس بودند و زیبا سجع و شعر می ساختند و البته زیباتر گره می گشودند و ادبشان به ز دولتشان بود ...بعد که فکر می کنم می بینم که همگی آنان جزء پیمان حلف الفضول پیامبر رحمت بودند و او که جانم به فدایش ،خود اولین جوان مرد مسلمان بود در مکه و ...ما پیروانش نیز ! بگو انشاءا...

امین چیذری

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: