چشمانش را بسته و به خوابی عمیق فرو رفته است. دست کوچکش را آرام در دست هایم می گیرم و به چهره ی معصومش زل می زنم.

خوب است که آرام گرفته و حواسش به من نیست. پس می توانم هرچه می خواهم نگاهش کنم، اشک بریزم و به خاطر همه ی لحظه هایی که در طول روز شیطنت کرده و عصبی شده ام، خودم را در این تاریکی شب سرزنش کنم.

پاهای خسته اش را نوازش می کنم؛ پاهای کوچکی که تمام روز آرام نگرفته و مدام در حرکت بوده و گاهی به خاطر همین ناآرامی اش تنبیه شده است ...

به رفتارهای مضطربش می اندیشم و دردی سوزناک از قلبم می گذرد ...

کودکم این روزها معنای واژه ی "نگرانی" را به خوبی درک می کند؛ او می داند که اگر کسی به کووید 19 دچار شود، شرایط سختی خواهد داشت؛ به همین خاطرچندین بار در روز، با وسواس دست هایش را می شوید و قبل از خوردن هر چیزی از ژل ها و محلول های ضدعفونی کننده استفاده می کند تا از "بیماری سخت" در امان بماند.

کودکم نگران است ... نگران این که مبادا پدر و مادرش به کووید 19 مبتلا شوند و بمیرند و او تنها بماند؛ او، ترس از تنهایی را پشت بهانه های کودکانه اش پنهان کرده تا بار سنگین این اندوه، کمتر آزارش دهد ...

کودکم در ایام کرونا، کمتر به پارک رفته و انرژی های فراوان خویش را به جای این که با جوش و خروش کودکانه در پارک و فضاهای باز تخلیه کند، در خودش حفظ کرده است ...

او دلش برای دوستان هم سن و سالش تنگ شده و روزها از آرزوی دیدار و بازی با دوستانش با من سخن می گوید ...

در کنار همه ی این ها، او یک دانش آموز است و باید در این روزهای سخت، به صورت آنلاین در کلاس های درس حاضر شود؛ با صدای ظریف و کودکانه اش خود را معرفی کند و بگوید: "حاضر!" و به "حاضر" گفتنِ هم کلاسی هایی که ندیده و شاید تا پایان سال هم هرگز آن ها را نبیند، دل خوش کند به این دوستی یکی دو ساعته در هر روز ...

و این، شبیه غربتی است که آدم های بزرگ را از پا در می آورد؛ چه برسد به کودکی که حتی مدرسه را به معنای واقعی و حقیقی آن تجربه نکرده و مثلاً نمی داند که "املا" ، یعنی بدون این که به کتاب و دفترت نگاه کنی، خوب گوش می دهی و هرچه می گویند، درست و بی غلط، بدونِ جا افتادگی می نویسی ... و بعد از پایان آن، فرصتی برای اصلاح نوشته هایت نداری. باید آن ها را همان طور که هست، تحویل بدهی و در قبال هر یک اشتباه، یک امتیاز منفی دریافت کنی ...

او، علاوه بر زنگ های فارسی، ریاضی و املا، زنگ ورزش و هنر را هم در خانه سپری می کند و گاه ناچار است به خاطر خستگی و بی حوصلگی من، وانمود کند که درس هایش را از طریق تبلت یا گوشی تلفن همراه، درست و کامل دریافت کرده و به خوبی یاد گرفته است ...

گاهی نیز در هنگام انجام تکالیف، از منِ بی حوصله ی پرمشغله، دلگیر می شود که چرا لابه لای تکالیف، زمانی را برای استراحت چند ساعته در اختیار او قرار نمی دهم و انتظار دارم اول تمام تکالیفش را انجام دهد و بعد به بازی و کارهای دیگرش بپردازد ...

کودکم، خسته است .... خسته از من .... خسته از ندیدن معلم مهربان و هم شاگردی های احتمالا شیطان و دوست داشتنی اش .... خسته از تکالیفی که باید با نظارتِ منِ بی حوصله ی با هزااار فکر و گرفتاری انجام دهد و از رفتارهای عصبی من خون دل بخورد و برای آرام کردن من، به خودش سخت بگیرد .... خسته از روزهای کرونا .... خسته از خانه و تلویزیون و حتی اسباب بازی هایش ....

او دارد شادی های کوچکش را فراموش می کند ... گمان می کند دنیا در حال فروپاشی است و در اوان کودکی، با درک غم های بزرگ، به اندازه ی آدم های سن و سال دار، غصه می خورد و با غم های کوچک و بزرگش قد می کشد ...

از این که احساس می کنم قلب کوچکش مالامال از اندوه و بغض فروخورده ای است که او را ملزم به سکون و سکوت می کند، قلبم تیر می کشد ...

کودک من، هوای تازه ای را بهانه می کند؛ با این که خوب می فهمد که در شرایط کنونی، راه گریزی از این غصه ی عالم گیر وجود ندارد ...

... و من، همچنان در دل این شب تاریک، در حسرت روزهای "مادر" بودنم به معنای واقعی کلمه، با تمام بار عاطفی و احساسی اش و مهربانی های بی پایانش، با قلبی اندوهگین برای فردای کودکان جهان، آرامش و سلامتی را آرزو می کنم؛ باشد که کودک من هم از اندوه بی پایانی که بر قلب کودکان آوار شده است، رها شود و آرام گیرد ...

 

وبگردی

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: