عاشورا حکایت انسان بودن است، یک سو مسلمانانی که نماز اول وقت می خوانند اما مومن نیستند که " وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ "، آنها منافق هستند و نتیجه نفاق هم فروختن دین به دنیا است. سوی دیگر مومنانی که بر عهد خود ایستاده و جامه شهادت پوشیده اند که " مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ" و این فقط حکایت آن سحر تا صلاه ظهر نبود که این سرنوشت محتوم همه آنهایی است که حق انتخاب دارند و می توانند در عاشورا شقاوت کنند و در ظاهر پیروز باشند ولی در تاریخ لعن شوند یا در عاشورا وفای به عهد کرده، سر و جان فدا کنند ولی در تاریخ جاودانه بمانند.

عاشورا حکایت انسان هایی است که انسان ماندند، با همه ویژگی های انسانی، مردان و زنانی که عاشق بودند، دلتنگ شدند، اشک ریختن، زجر کشیدند، پیر و جوانشان، خرد و کلانشان را فدا کردند اما به هدفی که داشتند مومن ماندند، ایستادند و جان دادند ولی آرمانشان را به جیفه دنیا نفروختند.

حسین می داند برای چه به کربلا آمده، او می داند که انتهای این راه اگرچه جان باختن است ولی ابدیتی دارد که می تواند تاریخ را تغییر دهد، او با یارانش یک به یک وداع می کند و چه وداع تلخ و جانسوزی که حسین به این وداع عادت دارد، چه آن روز که مادر جوانش را شبانه به خاک سپرد، چه آن روز که پدرش را با فرق بریده از دست داد و چه آن هنگام که برادرش حسن (ع) را با جگر سوخته در بقیع دفن کرد اما...

عاشورا حکایت وداع های عاشقانه است، وداع حسین (ع) با علی اکبر آن زمان که از دور نبرد پسر را نظاره می کرد و دید که چه دلاورانه می جنگید و بیشتر دید که از اسب افتاد و تنش به ضربات پی در پی تکه تکه شد، حسین (ع)  تن بی سر و اربا اربا فرزند را دید، تنش لرزید، چشمانش اشکبار شد و چه دردناک است پدر باشی و فرزندت را پیش چشمانت قطعه قطعه کنند اما او حسین بود، درد فرزند کشید ولی دست از آرمانش نکشید.

عاشورا حکایت وداع های عاشقانه است، وداع حسین (ع) با علی اصغر، آن زمان که صدای گریه های ناشی از عطش کودکش را شنید، لب های خشک و ترک خورده طفلش را دید، مادری را دید که داغ تشنگی فرزند او را می کشد، علی اصغر را در بغل گرفت، پدرانه بوسه ای بر گونه فرزند زد، لب های خشک پدر، گونه نرم فرزند شش ماهه را لمس کرد، او را روی دست برد، طلب آب کرد، پدر باشی و جای آب، تیر بر گلوی فرزندت بزنند. حسین با طفلش وداع کرد در حالی که خون فرزند روی سینه پدر نشسته بود و باز دست از آرمانش نکشید.

عاشورا حکایت وداع های عاشقانه است، وداع حسین (ع) با ابالفضل آن هنگام که طفلان از آهنگ فرات عباس، غرق در شادی شدند، کاسه بر دست در آستانه خیمه به انتظار سقا نشستند، حسین برادر را فرستاده بود آب بیاورد ولی شنید که ابالفضل برادر را صدا می زند، بر سر عباس که رسید، نه دست داشت، نه چشم و نه جان، چه وداع سختی بود که به چشم خویشتن می دید که جانش می رود و چقدر سخت تر بود که می دید زینب سراسیمه طفلان را به خیمه می برد، گاه زمین می خورد، گاه اشک می ریزد، از طفلان کاسه خالی آب را می گیرد، مبادا که داغ عباس چند برابر شود. حسین با چشمانی اشکبار، با تن نیمه جان و بی دست و بی چشم عباس وداع می کرد ولی با آرمانش؛ نه.

عاشورا حکایت وداع های عاشقانه است، آن زمان که حسین (ع) عزم میدان نبرد کرد، یکبار رفته و برگشته بود، اینبار خسته تر، تشنه تر و با بدنی پر از زخم و جانی پر از درد به میدان بازمی گشت، وداع خواهر و برادر تماشایی بود، زینب،حسین را در آغوش گرفت، جای لبان پیامبر در گلوی حسین را بوسید، برادر را راهی کرد و از دروازه خیمه به تماشا نشست، صدای شیهه ذوالجناح او را به خود آورد، مرکب بی سوار آمده بود، هراسان به  سمت گودال دوید، او بود و لشکر و حسین بی جان، او بود و لشکر و برادر غرق خون، او دید که لشکر روی سینه حسین نشست، آن نگاه آخر، انگار که حسین به چشمان زینب و زینب به چشمان حسین خیره شده بود، آن وداع، عاشقانه ترین وداع تاریخ است که نه کسی تاب شنیدنش را دارد و نه کسی توان نوشتنش را. زینب با حسین وداع کرد ولی با آرمانش؛ نه.

عاشورا حکایت اشک و آه است ولی همه عاشورا حکایت اشک و آه نیست، عاشورا حکایت شجاعت، جسارت و ایمان است، همین هم می شود که عاشورا ۱۴۰۰ سال بعد همچنان جریان دارد، از همت و باکری و باقری و زین الدین تا قاسم سلیمانی، این جریان همچنان ادامه دارد و ماییم که باید انتخاب کنیم؛ سوی مسلمانانی که مومن نبودند بایستیم یا سمت مومنانی که به عهد خود وفادار بودند.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: