به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا، احمد مایل فارغ‌التحصیل کارشناسی بازیگری و کارگردانی از دانشگاه تهران و دانشکده هنرهای زیبا، کارشناسی ارشد کارگردانی دانشگاه تربیت مدرس که پیش‌تر مدیر تِئاتر و مدرس تِئاتر در دانشگاه شهید بهشتی بخش فوق برنامه جهاد دانشگاهی، مدیر تئاتر و مدرس تئاتر در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، مدرس تئاتر استان های کشور از طرف اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده در مجموعه‌ داستان‌های «من و مادرم» قصه‌های کوتاهی روایت کرده که در ادامه به قلم او چهارمین قسمت از این مجموعه داستانی را می‌خوانید.

مقدمه:

سلسله داستان های «من و مادرم» شامل مجموعه روایت هایی است که درون آن اتفاقاتی رخ می‌دهد، هر قسمت قصه‌ای مستقل دارد که البته در کل از نظر روند کلی، روح داستان‌ها مرتبط هستند.

شخصیت ها به مرور معرفی می شوند که در قالب مسائل اجتماعی و هنری، با فرمت طنز روایت می‌شوند.

امیدوارم،  بتوانم لحظه های شیرینی گزارش بدهم ، که انتقاد هایم مورد عنایت مسئولین قرار بگیرد.

اکنون چهارمین روایت من، از مجموعه «من و مادرم»، «عسلی» است.

روایت  چهارم:عسلی 

من  ۱۷ ساله شده بودم که  روزی برای بخش فوق برنامه مربی جدیدی به نام آقای آشنا به مدرسمون آمده بود . آقای آشنا  به تئاترخیلی علاقه داشت.،‌برای همین کارهای  بزرگی،  برای مدرسه‌انجام داداز جمله تبدیل  سالن اجتماعات مدرسه به آمفی تئاتر کوچکی. که گروه تئاترمدرسه را ذوق زده کرده بود.

جلسه اولیا تشکیل شد و پدربچه ها با هرفنی  که بلد بودند دست به کارشدند. 

نجارها و لوله کش ها ، نقاش ها  ، خلاصه این که با تلاش آنها  ، بلاخره سالن   آمفی تئاترمدرسه ساخته  شد و استاد آشنا با افتخارازکرده خود درپوست نمی گنجید.

اولین  تمایشی که َشروع کردیم، به تمرین  نمایش غروب بی پایان ، درباره دوطفلان مسلم بود.   

یکی از پداران دانش آموزان ، اسمش کدخدا فرج بود ، او باقیمانده دوران ارباب رعیتی ، دارای ثروتی بی حد و حصربود. و فرزندش هم بقول دانش آموزان،  لوس و افاده ای بود.کدخدا تا فهمید تومدرسه  سالنی ساخته شده برای بالا رفتن   اعتبارش ، به صندوق مدرسه کمک زیادی کرد.و قرارشده بو درپایان نمایش ازاوقدردانی شود‌.

خلاصه اولین شب اجرا با حضور مسئولین و اولیا بازیگران و عوامل اجرایی مدرسه نمایش اجراو مورد استقبال قرار گرفت.

مادرم باخواهرام اومده بودند برای دیدن نمایش و هرکدام هم دسته گلی خریده بودندبرای اهدا به تک تک بازیگران وعوامل که همه خوش درخشیدند. 

اما موضوعی که میخواهم براتون تعریف کنم . اتفاقی بود که درحین اجرا افتاد.

من دیالوگی داشتم که می گفتم ، من این مردم را رودستم می چرخونم و می چرخونم و بعدمیکوبم روی زمین،  تا   له بشند.

درطول دیالوگ، محکم پام را زمین میکوبیدم. چشمتون  روز بد نبینه چوب زیرپام که صحنه نمایش بود از جا در رفت و همان جاموند. من تنها فکری که به نظرم رسید این بود که بداهه گفتم، این سیدمحمود کجاست عجب صحنه ای ساخته ، بازیگر را ، هم یکدفعه از ماتم بیرون آمدند و مسعود که نقش مقابل من بود  گفت : اجازه بده الان درستش می کنم و پای من را ازلای چوبها بازحمت بیرون کشیدومن بازی ام را ادامه دادم.

همه فکرکردن این هم جزیی از نمایش بوده است.

در آخر نمایش ، بازیگران جمع شدند و تعظیم کردن و گل ها را گرفتند.

من استاد آشنا را صداکردم و آمدروی صحنه و با تک تک بازیگرا دست دادو اولیا مدرسه که درساخت آمفی تئاتر سهیم بودند آورد بالای صحنه ومورد قدردانی قرارداد و برنامه را به پایان رساند.

پایین آمدم و مادرم با افتخارمن را درآغوش گرفت.

فردای آنروز خبراجرای نمایش، به تفصیل در روزنامه دیواری مدرسه نوشته شد.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: