به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا، احمد مایل فارغ‌التحصیل کارشناسی بازیگری و کارگردانی از دانشگاه تهران و دانشکده هنرهای زیبا، کارشناسی ارشد کارگردانی دانشگاه تربیت مدرس که پیش‌تر مدیر تِئاتر و مدرس تِئاتر در دانشگاه شهید بهشتی بخش فوق برنامه جهاد دانشگاهی، مدیر تئاتر و مدرس تئاتر در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، مدرس تئاتر استان های کشور از طرف اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده در مجموعه‌ داستان‌های «من و مادرم» قصه‌های کوتاهی روایت کرده که در ادامه به قلم او پنجمین قسمت از این مجموعه داستانی را می‌خوانید.

مقدمه:

سلسله داستان های «من و مادرم» شامل مجموعه روایت هایی است که درون آن اتفاقاتی رخ می‌دهد، هر قسمت قصه‌ای مستقل دارد که البته در کل از نظر روند کلی، روح داستان‌ها مرتبط هستند.

شخصیت ها به مرور معرفی می شوند که در قالب مسائل اجتماعی و هنری، با فرمت طنز روایت می‌شوند.

امیدوارم،  بتوانم لحظه های شیرینی گزارش بدهم ، که انتقاد هایم مورد عنایت مسئولین قرار بگیرد.

اکنون پنجمین روایت من، از مجموعه «من و مادرم»، «پدربزرگ» است.

روایت  پنجم  ( پدربزرگ )

            پدربزرگ با ساک و وسایل ش ازاتوبوس پیاده شد.

کت و شلوارچهارخانه ای نوکه انگارچندروز بیشترنیست خریده است پوشیده بود  .  کفش ز یبا مارک ملی ، به پا داشت . پدربزرگ همیشه کفش ملی می پوشید.وحامی سرسخت آن بود. آن موقع هاپدر خدابیامرزم را تشویق می کرد که برای من و خواهرام کفش ملی بگیره درحالیکه ما چندان راضی نبودیم.

از ترس حمله اژدهای زرد ، "نامی که مادرم  

به کرونا می گفت " همدیگررا بغل نکردیم  و روبوسی هم نداشتیم .پدربزرگ شماره ای به من دادوگفت : وسایل ش را ازجعبه بغل اتوبوس  بگیرم.

وسایل دوتاکارتون کوچک بودند یکی انواع و اقسام خوردنی ها مانند آبلیمو ، آبغوره ، عرقیات خصوصا عرق نعنا  ونان  کاک که شیرازی ها بهش میگفتن نان یوخه، دیگری ۱۰ کیلو برنج کامفیروز همه سوغات شیراز، فقط جای خبرنگارها و عکاس ها خالی بود، که برای صفحه پیرهای جوان مانده خبرجمع کنندو عکس هایی ازسوغات شیراز پدر بزرگ بگیرند. تفاوتی که سوغات پدربزرگ با بسته اهدایی، دلسوزان فقرا داشت پدربزرگ، این همه سوغات را تنهایی آورده بود اما هدیه  ،  هیئت همراه ، همگانی بود. هرکسی که فکر ش را میکردی با برنج آمده بودند  و بازار عکس و سلفی و  ، مصاحبه رواج داشت ،  برنج پدربزرگ بهترین برنج کام فیروز شیرازی بود و لی آنها برنج محسن آورده بودند و تعداد همراه برنج محسن هیئت بلندپایه ای بودند.

تاکسی دربست گرفتیم تا پردیس و خونمون.

بین راه صحبت ازاین شد درس های من ، چطورند..پدربزرگ به تحصیل من خیلی  اهمیت می داد.

گفت:‌ببین پسرم‌وقتی پدر ت تصادف کردو مرد ، من باید ازتون‌ مراقبت‌ می کردم ، خواهرات با همان مردایی که‌ دوستشون‌ داشتندازدواج‌ کردند و خوشبخت عالم‌ شدند

شکرخدا شوهراشون  وضع مالی خوبی دارند

ملیحه سالی یکبارعید،با شوهرش و پسر شیطون اشون ، آرش میرن خارج‌ ازکشوروحسابی تفریح‌ می کنند

‌برای من و مادرم سوغات خوبی،  می آوردند.

گفتم : پدربزرگ نمیشه من و مادرم و شما سفرخارج ازایران بریم ، شما  که بازنشسته شدید.

پدربزرگ گفت.: میان‌ حرفم‌ ندو.

منیره هم با یک کارخانه دارفرش ازدواج کرد ، بچه ای س  ط۱۲ ساله داره و خوشبت عالم شده است. 

گفتم: پدربزرگ همه این حرف ها را مادرم گفته .، من که‌ سن ازدواج ندارم.

پدربزرگ گفت .: چرا وسط حرفم می پری ؟؟

راننده هم گفت:  احترام پدر بزگ ات‌را داشته باش

گفتم : چشم.

پدبرزگ‌ گفت: من‌ دلواپس تو هستم. 

گفتم: پدربزرگ ناراحت من نباش ، مادرم ازبافتن  فرش خرج زندگیمون را درمییاره، و تابستان من هم میرم بوتیک عباس آقا و حداقل خرج خودم را درمیارم. سال آینده هم کنکور دارم

پدربزرگ گفت. : فقط درس نیست که من‌ دانشگاه که بودم ازجامعه شناسی تا فلسفه را یادگرفتم و تا استادی پیش رفتم.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: