به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا، از نویسنده کتاب «سهیلا و کوچه های بی سنگر» در مورد این کتاب و دلایل نگارش آن پرسیدم؛ در جواب گفت: به نظر می رسد حافظه ای عجیب دارم و به دلیل همین حافظه قوی نمی توانم خاطرات تلخ کودکی را فراموش کنم. بعد از سال ها نگارش وقایع جنگ باعث شد تا حد زیادی آرامشم را به دست بیاورم و به نوعی زخم های ناشی از مشکلات جنگ و زندگی مشترک در کودکی بهبود پیدا کند.

سهیلا الماسی  تنها زخم جنگ را بر تن ندارد ناملایمات زیادی را پشت سر گذاشته در 11 سالگی به جای فرم مدرسه بر تنش رخت عروس کرده اند. برایم از ناملایمات زندگی در خانه همسری می گوید که سال ها از او بزرگتر است. گفت و گویمان سهیلا الماسی را به گذشته باز می گرداند و  از زخم کودک- همسری  می گوید: به دلیل فقر خانواده در کودکی زن شدم و در نوجوانی مادر. در دورانی که هیچ درکی از زندگی مشترک نداشتم عملا مرا فروختند . تنها همین اتفاق  برای یک بچه ویران کننده است، هنوز یک ماه از ازدواجم نگذشته بود که آوار دوم یعنی جنگ و دربه دری هم به آن اضافه شد.

او که اکنون مادر شش فرزند است از تلاشش برای به ثمر رساندن آنها می گوید: برای امرار معاش کارهای زیادی کردم از آشپزی گرفته تا آموزش رانندگی؛ اما فکر می کنم بهترین کاری که انجام داده ام این است که در کنار اداره بچه ها ادامه تحصیلم باشد.

الماسی برایم توضیح می دهد که به تشویق معلم ادبیاتش نوشتن کتاب را شروع کرده است و ادامه می دهد: کتاب «بربال های خزان» به چاپ دوم رسید و در نمایشگاه ایلام مقام 15 ام را گرفت. کتاب هایم همه براساس واقعیت های زندگی خودم یا اطرافیانم است. یعنی داستان زندگی ادم های اطراف شما، شاید همین واقعیت هاست که این داستان ها را خواندنی کرده است.

از نویسنده کتاب « سال های بدون عشق» در مورد ممیزی و سانسور کتاب پرسیدم و جواب داد: ممیزی ها همیشه وجود دارد. به عنوان مثال بخش هایی از کتاب که به ازدواج دومم مرتبط بود سانسور شد. همسر دوم من پاسدار بود، همین شد خط قرمز و گفتند نباید به این موضوع اشاره کنید.

الماسی با اشاره به چاپ دو مجموعه شعرش تاکید می کند: تا الان کتاب های « حس خوب رها»، « بر بال های خزان»، «رهگذر»، «سهیلا و کوچه های بی سنگر»، « عطر خوش شعر و یاس» و «سال های بدون عشق» منتشر شده و در حال حاضر دومین قسمت از «سال های بدون عشق» در مرحله نگارش است.

از او می خواهم در پایان قسمتی از کتاب را برایم بخواند و او می خواند:

همه ی ما دور جسد پدربزرگ جمع شدیم و گریه کردیم ؛

چهره ی فرتوت و آفتاب سوخته ی پدربزرگ در نور مهتاب نورانی بنظر می رسید

و گردش سالها مرارت و سختی ای را که کشیده بود را بیشتر نشان می داد...

 

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: