به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا؛ او قصه‌اش را این گونه آغاز کرد. سال ۶۹ در تهران به دنیا آمدم؛ مادر و پدرم وقتی نوزاد بودم از هم جدا شدند؛ یه خواهر بزرگ‌تر و یک برادر کوچکتر دارم. همیشه در زندگی یک‌چیز کم داشتم.۱۶ سالگی نامزد کردم. یک شب همراه خانواده همسرم به عروسی رفتیم. موقع برگشت من در ماشین خواب بودم. ساعت ۴ صبح با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت تصادف کردیم و زیر تریلی رفتیم. راننده و تریلی و دیگران من را از شیشه ماشین بیرون آوردند؛ اورژانس دو، سه ساعت بعد آمد. مهره‌های گردنم شکسته بود و حرکت دادن من توسط آنها باعث شد قطع نخاع شوم.

در بخش دیگری از گفت‌وگو پدر سحر دباغ‌پور گفت: وقتی به من اطلاع دادند که سحر تصادف کرده نفهمیدم با چه حالی خود را از اصفهان به تهران رساندم؛ اعتیاد داشتم، در بین راه ان‌قدر خمار بودم که حتی توان کشیدن مواد را هم نداشتم؛ به بیمارستان که رسیدم ۱۲ پزشک بالای سر سحر بودند؛ برگه رضایت را امضاء کردم؛ گفتند ممکن است زنده نماند؛ آنجا گفتم اگر زنده نماند تمام اعضایش را به نیازمندان بدهید. سحر ۱۸ ساعت در اتاق عمل بود؛ در این ساعت مدام داخل ماشینم می‌رفتم و مواد مصرف می‌کردم؛ کسی با من حرف می‌زد؛ حین مصرف کسی گفت: خسته نشدی؟ مدام با خدا درگیر بودم، می‌گفتم این رسمش است؟ دری به روی من باز کن! سحر برگردد هر کاری می‌کنم! بالاخره تصمیم گرفتم مواد را کنار بگذارم.

در ادامه سحر بیان کرد: وقتی به‌هوش آمدم نتوانستم حرکت کنم؛ از پرستار پرسیدم چرا نمی‌توانم دست و پایم را تکان دهم؟ اون گفت دست و پایت سرجایش هستند؛ تا اینکه یک روانشناس آمد و راحت همه چیز را برایم گفت که دیگر نمی‌توانم راه بروم. تا ۱۰ روز فکر می‌کردم خوابم. بعد از ۴۰ روز از بیمارستان مرخص شدم؛ پدر و مادرم جایی نداشتند که از من نگهداری کنند؛ دایی کوچکم از من سه ماه مراقبت کرد.

در بخش دیگری سحر دباغ‌پور از همسرش گفت: بعد از تصادف و قطع‌نخاع اگر زنگ می‌زدم به دیدنم می‌آمد؛ خیلی او را دوست داشتم تا اینکه خانواده و اطرافیان گفتند او را رها کن؛ اگر کسی یک نفر را دوست داشته باشد باعث آزار او نمی‌شود؛ به او بگو برود تا قبل از اینکه او به تو بگوید؛ از همسرم خواستم که بیاید و از هم جدا شویم؛ او ابتدا نپذیرفت اما بعد از یک روز آمد و جدا شدیم. همه چیز را بخشیدم.

بعد از مدتی از عمه‌ام خواستم که وسایل نقاشی‌اش را برایم بیاورد. او این کار را کرد و من اولین نقاشی‌ام را کشیدم. بعد از اولین نقاشی کمک کردند در نمایشگاه غرفه زدم و کارهایم را به نمایش گذاشتم و حتی برگزیده هم شدم. بعد از مدتی از ژاپن تماس گرفتند تا در پارالمپیک ۲۰۱۸ ژاپن شرکت کنم. اول جدی نگرفتم اما یک نقاشی فرستادم. بعد از مدتی نقاشی من در کتاب چاپ شد و برگزیده شدم. دوباره برای سال ۲۰۱۹ تماس گرفتند و این بار نقاشی من جزو ده نقاشی برتر دنیا شده بود.

در پایان، پدر سحر در حالی دستان او را در دست گرفته بود گفت: خیلی‌ها می‌گویند خواست خداست که دخترت این‌طور شود اما من می‌گویم خدا من و سحر را نجات داد؛ من از روی تفریح معتاد نشدم؛ اولین بار مادرم مواد را در دست من گذاشت؛ من ۶ سالگی برای مرتبه اول مواد را ترک کردم؛ ۱۰ سالگی از مدرسه اخراج شدم؛ من بهای خیلی سنگینی دادم اما در نهایت کسی دست مرا گرفت؛ خدا دست من را گرفت و نجاتم داد.

ویژه‌برنامه تلویزیونی «جاذبه» تولید مشترک شبکه افق و مرکز رسانه سازمان تبلیغات اسلامی است که هرشب ساعت ۲۱ پخش می‌شود.

 

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: