به گزارش برنا، احمد مایل فارغ‌التحصیل کارشناسی بازیگری و کارگردانی از دانشگاه تهران و دانشکده هنرهای زیبا، کارشناسی ارشد کارگردانی دانشگاه تربیت مدرس که پیش‌تر مدیر تِئاتر و مدرس تِئاتر در دانشگاه شهید بهشتی بخش فوق برنامه جهاد دانشگاهی، مدیر تئاتر و مدرس تئاتر در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، مدرس تئاتر استان های کشور از طرف اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده در مجموعه‌ داستان‌های «من و مادرم» قصه‌های کوتاهی روایت کرده که در ادامه به قلم او پانزدهمین قسمت از این مجموعه داستانی را می‌خوانید.

مقدمه:

سلسله داستان های «من و مادرم» شامل مجموعه روایت هایی است که درون آن اتفاقاتی رخ می‌دهد، هر قسمت قصه‌ای مستقل دارد که البته در کل از نظر روند کلی، روح داستان‌ها مرتبط هستند.

شخصیت ها به مرور معرفی می شوند که در قالب مسائل اجتماعی و هنری، با فرمت طنز روایت می‌شوند.

امیدوارم،  بتوانم لحظه های شیرینی گزارش بدهم ، که انتقاد هایم مورد عنایت مسئولین قرار بگیرد.

اکنون پانزدهمین روایت من، از مجموعه «من و مادرم»، «دنیای کرونا» است.

این روایت: « دنیای کرونا»

 گرانی ،ازمایحتاج عمومی مردم گرفته  تا خودرو، سکه و ارز باعث گردیده است که جامعه به دو قشر
فقیرو ثروتمند تقسیم شود، و قشرمتوسط ازجامعه نیست و نابودگر دد ، صنف هایی که مخارج اشان ازکارشا ن تامین می گردد ، ، به حد ورشکستی ناخود آگاه پیش  می روند.
خنده و شادی ازمردم گرفته شده و به جای آن افسردگی،ورشکستی کاری و مرگ جانشین آن شده است ، کرونا مثل برگ خزان زده به تن و جان مردم نفوذ می کند .
البته دنیای ماسک و شستن صحیح دستان ،دردی از مردم مبتلا دوا نکرده است وآمار مرگ و میر روزانه در حال افزایش است . 
  پدربزرگ دلواپس ازحال ما از شیراز برگشته است، و دردورهمی های شبانه  روایتی از زندگی امروز ما را به بحث و گفتگومی گذارد. زیبا به خاطر رعایت پروتکول های بهداشتی مطب را تعطیل کرده است ، منهم که از طریق فضای مجازی با دانشجویان ام ، ارتباط برقرار می کنم، مادرم که دیگرکارش را کنارگذاشته ، خانه نشین شده است ، منیره خواهرم  و پسرش آرش نزدما زندگی می کنند.
همسرش، آقای اعتمادی که باید نان و آب 700 کارگررا بدهد به کارخانه می رود. 
وشب ها دیروقت به خانه ما می آید، النا دخترم ، که اکنون دو ساله است بازی می کند، کتاب نقاشی جاهای سفیدش را با مداد رنگی پرمی کند ، کارتون می بیند، و بدوبودمی کند.وبیشتر مواقع با پدر بزرگ و من بازی های کودکانه ولی هیجان انگیز انجام میدهد، ولی اکنون با آرش  دل شاد است و  از شادی در پوست خود نمی گنجد.
پدربزرگ ادامه داد همان طوریکه مسئولان میگن به احتمال زیاد یکی دوسالی درگیر کرونا خواهیم  بود.
گفتم : حالاکه درچاه گیرکرده ایم و دست و پا می زنیم شاید بتوانیم بیرون بیایم اماراه چاره چیست ؟.
مادرم گفت : سو ختن و ساختن .
پدربزرگ گفت : مردم دنیا درهر شرایطی متقابلا راهی برای کاهش استرس  ، اضطراب و افسردگی پیدا می کنند، اما مردم ما ، قرنطینه که می شوند ، دوره همی های خانوادگی را حفظ می کنند، جوان ها و آنهایی که تازه ازدواج کرده اند یا بچه دو ماه ایی دارند به مسافرت می روندو یا در ویلا و باغ هایشان اطراق می کنند .ولی جوان تر ها به زور پدرو مادر مجبور می شوند درخانه بمانند ولی با دعوت ازدوستا ن اشان درخانه می رقصند و ساز می زنند و ترانه
 می خوانند و دراستوری می گذارند.
زیبا گفت : همه این ها درست ، اما جوابگوی افزایش مایحتاج عمومی کیست ؟ آنهایی که کارگرهستند؟

 

 

2

 

آنهایی که  کارهای خدماتی می کنندبا درآمدهای نا چیز ، چه به سرشان می آید؟ واقعا چه کسی است که می تواند شا هد این اوضاع نابسامان باشد؟ 
مادرم گفت : خدارا شکرکه ما ریزه آبی داریم که شب امان را روز و روزمان را شب کنیم ، اما این پسری که از خیریه محک زیر پوشش ما و همواره چشم امیدش به ماست اگر بلایی سرما بیاد چی میشه؟ من همیشه دعا می کنم که هیچ زمانی ریسمان این پیوند پاره نشود.
منیره که تا کنون ساکت بود و ازما پذیرایی می کرد، ولی به حرفهامون هم گوش می داد گفت :
یکی از پیچیده گی جامعه ما اینه که مردم به معنای واقعی شاد نیستند ، دوستم می گفت ،هرزمان 
مجبوره با مترو تردد بکنه ، چهره های درهم مردم را می بینه که مسلما به نان شب اشان فکر
می کنند ،داریوش اکنون که 700 کارگرو مهندس داره ، باهم چشمشان به سود و زیان کارخانه است 
چند وقت دیگه معلوم نیست ازکجا موا د اولیه تامین کنه و کارخانه را سرپا نگه داره ؟ 
کرونا ، همه را به مرز دیوانگی کشانده است .
مادرم از جا بلند شدو با خنده ملیحی گفت ، دیگه غم و غصه بسه ، حالا ز مان شادی است من 
برم بچه ها را بیارم وسه تار پدربزرگ که با صدای گرم اش برایمان  بخواند .
پدربزرگ آرام به من گفت: پولی ، چیزی احتیاج ندارین ؟
گفتم : نه پدرعزیزم ، حقوق دانشگاه را می گیرم.
منیره بساط آجیل ، کیک و چای را آماده کرده بود. بچه ها با شادی و جیغ و هوارازاتاق بیرون پریدند.
آرش داد میزد:     
بابا بزرگ باید بخونه ازمامانی نترسه و النا از این طرف هال به آن طرف می پریدو جیغ می زد.
 مادرم سه تار پدربزرگ را آورد و به او داد . پدربزرگ سازش را کوک کردو شروع کرد به خواندن.
زمن نگارم خبر ندارد                               به حال زارم نظرندارد
خبرندارم من ازدل خود                             دل من ازمن خبرندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست                        کجا پرد مرغ که پرندارد
امان ازاین عشق فغان ازاین عشق                 که غیرخون جگرندارد 
همه سیاهی همه تباهی                            مگرشب ما سحرندارد

 

بهار مضطر منال دیگر                          که آه و زاری اثرندارد
جز انتظارو جزاستقامت                         وطن علاج دگرندارد
زهردو سر، بر سرش بکوبند                   کسی که تیغ دوسرندارد
                                                                         ملک الشعرای بهار
کنار چشم مادر قطر ه اشکی  روئیده بود. 
با دوستان خود به اشتراک بگذارید: