بخش دوم گزارش ؛

اولین بار بود که میخواستم آرپیجی بزنم/ بخاطر لاغر مردنی بودنم کسی حاضر نبود قبضه را دستم بدهد!

اولین بار بود که میخواستم آرپیجی بزنم/ بخاطر لاغر مردنی بودنم کسی حاضر نبود قبضه را دستم بدهد!

عبدالرحمن شلیلیان کارگردان دفاع مقدسی که از آثار او می‌توان سریال بچه‌های گروهان بلال را نام برد، خاطره ای را از دوران دفاع مقدس روایت می‌کند. سریال زمین آسمانی، خط صاف، تکیه، ماه وشب و... از آثار این کارگردان است.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر برنا؛ خاطره‌ای از عبدالرحمن شلیلیان کارگردان جانباز هفته دفاع مقدس اینگونه آغاز می‌شود:

اولین بار بود که میخواستم آرپیجی بزنم و خیلی هیجان داشتم تا اون موقع بخاطر لاغر مردنی بودنم کسی حاضر نبود قبضه را دستم بدهد قرار شد دم صبح که پُست تمام میشد یک موشک شلیک کنم کلی هم برنامه‌ریزی کرده بودم که قبل از شلیک چندتا فحش و شعار نثار صدام و عراقی‌ها که روبروی ما و آنطرف شط و در قسمت اصلی خرمشهر موضِع داشتند  بکنم از سر شب هم چندتا شعار و فحش عربی از بچه‌ها پرسیده بودم و توی سنگر جمعی (سنگر مسقف) نشسته بودم و داشتم تمرین میکردم که مثلاً چه جوری شعار بدم و شلیک کنم بچه‌ها هم هر وقت از توی کانالها می آمدند توی سنگر با تعجب نگاهم  میکردند خلاصه خیلی توی عالم خودم بودم دم صبح که شد قبضه را آماده کردم قرار شد یکی از بچه‌ها که فکر میکنم  نادر برومند بود با تیربار ژ3 از سنگر کناری پوشش بدهد که بتوانم راحت شلیک کنم از توی کانال خودم را رساندم به سنگر اصلی با اسلحه ام طبق قرار یک تیر هوایی شلیک کردم که تیربار چی آماده باشد و بعد ایستادم و چندتا الله اکبر خیلی بلند گفتم و بعد داد زدم الموت فی آمریکا الموت فی صدام یک منور بالای سرم روشن شد اما تیربارچی پوشش نداد ولی من هم اهمیت ندادم و باز شعار دادم صدای  «وینگ» گلوله تک تیرانداز عراقی‌ها از بیخ گوشم که رد شد کمی ترسیدم اما باز از تیربارچی خبری نبود دستم را روی ماشه قبضه آرپیجی گذاشتم که شلیک کنم اما تک تیرانداز عراقی‌ها اینبار کمی بهتر هدف گرفت هول کردم گفتم الان است که یا پیشانی ام  را بزند یا موشک را توی خودِ قبضه - دستپاچه و هول و هولکی شلیک کردم سرم برای چندلحظه گیج رفت نفهمیدم موشک کجا و چه جوری رفت از  سنگر پریدم توی کانال و رفتم سراغ تیربارچی که فکر میکردم خیلی باید آدم نامردی باشد که اینجوری مرا بدون پوشس وِل کرده - به سنگر تیربار که رسیدم دیدم نادر تیربار را روی لبه سنگر رها کرده و خودش دلش را گرفته و  گوشه ای نشسته و غش غش می خندید مرا که دید صدای خنده اش بیشتر شد با نارحتی گفتم نادر خیلی نامردی چرا پوشش ندادی نزدیک بود تک تیرانداز مغزم رو پخش و پلا کنه از زور خنده نمی توانست حرف بزند اما هر طور بود خودش رو کمی جمع و جور کرد و گفت آخه خونه چول از اول شب تا حالا سرمون رو پُکوندی از بس تمرین کردی و به اندازه یه امتحان ثلث سوم حفظ کردی آخرش رفتی گفتی «الموت فی صدام» یعنی مرگ در صدام نه مرگ بر صدام - دیدم راست میگوید چه گاف بدی داده ام با اون همه تمرین چطور یه شعار رو نتونستم حفظ کنم روبروی نادر نشستم و او هم هرچه نگاهم میکرد صدای خنده اش بیشتر میشد و اصلاً عین خیالش نبود که دوشیکاچی عراقیها همه جا را بسته بود به رگبار.

انتهای پیام/

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

وبگردی

    نظر شما

    • محمد

      خدايي خودتون چي فكر مي كنين درباره اين خاطرات ميگه تو گفتي مرگ در صدام و يكسره در حال خنديدن بود

    پربیننده‌ترین اخبار فرهنگ و هنر

    مهمترین اخبار

    آخرین اخبار فرهنگ و هنر

    اخبار برگزیده