به گزارش خبرگزاری برنا، شاهرخ بحرالعلومی کارگردان، نویسنده و بازیگر سینما در یادداشتی از فقدان جمشید ارجمند نویسنده و منتقد سینمایی نوشت و در این مقال از خاطره ای که در زمان نگارش رمان «جسدهای شیشه ای» به قلم مسعود کیمیایی و ویرایش آن توسط زنده یاد جمشید ارجمند داشت، صحبت کرد.

وی در متن خود آورده است: «۱۵ سال پیش که مسعود کیمیایی یک شب نه چندان سرد ولی سرد از ایران می رفت ٤ کتابچه ٢٠٠ برگه را با یک کاغذ بلند خط دار که رویش آدرس نوشته شده بود برایم گذاشت.

باید کتابچه های دستنویس تمام نشده رمان «جسد های شیشه ای» را که تقریبا حفظ بودم و هنوز هم در حافظه نه چندان آن روزی ام مانده به آن آدرس و جمشید ارجمند می رساندم؛ خانه ای در شمال شهر که قاب های کوچک از عکس های بزرگان سینما بیش از سایر وسائل خانه به چشم می آمد.

تا قبل از رسیدن احساس کردم چرا باید اصل کتابچه ها را به جمشید ارجمند بدهم. این کتاب وصیت ادبی استادم است که خط به خط و حرف به حرف آن نه نیازی به ویرایش داشت نه اصلا در جهان من کسی حق دخل و تصرف به اثر ارزشمند را می داشت. از همین منظر همه کتابچه را در ٨٠٠ صفحه کپی کردم و کپی ها را به مرد موقر ریز نقش و مهربانی که خانه اش بی ارتباط با آدم های داستان نبود سپردم.

من هنوز محو قاب ها بودم که استاد با سینی چای گفت فصل بهترین رفیق دهن دوخته را تلفنی کیمیایی برایش خوانده و اشک ریخته و شنیده است.

چای داغ را برداشتم حرف استاد دلم را گرم کرد و چای داغ دستم را. تا ٢ بامداد رحیم و سروش و ثریا و کاوه و طلعت با ٣ چای دیگر میانه گفت و شنود ما بودند و من که تازه رخصت اظهار نظر یافته بودم با تمام وجود برداشت خود را به عنوان اولین خواننده «جسد ها...» که شانس و توفیق شنیدن پس از نگارش فصل به فصل را داشته برایش واگویه کردم.

در سایه روشن نور بی جان اتاق نشیمن برق چشمان جمشید ارجمند در پس دیوار دود سیگارش هویدا بود که با تعجب از تاثیر این داستان بر جوان ٢٠ ساله، علقه غریب مرا می کاوید و می گفت این دغدغه نسل من است و چه تمام و کمال بر نسل تو نشسته است و این قدرت قلم و نثر و تصویرسازی استادانه کیمیایی است که دردهای چند لإیه و چند رگه انسان عصر خود را با شناسنامه ای منحصر برای نسل های بعد باقی گذاشته و شگفتا که زبان زخم هایش در عین تشخص همه گیر است و من بحث داشتم که همه گیر نیست بلکه آنها که سینمایش را می شناسند بی تیتراژ حتی «جسد های شیشه ای» را از آن این سینما می دانند و این سینما از این ادبیات نشأت گرفته برای همین از «قیصر» تا «اعتراض» عناصر داستانی و فضا دکوپاژ ادبی بی بدیلی را به هم آورده است و استاد مشعوف و شتابان با دست لرزان کاغذ ها را روی هم گذاشت و با احترام پذیرفت که اصل رمان پیش من بماند و گفت: حالا فهمیدم جایش امن تَر است.

سه شب بعد تلفنی استاد از کانادا خواست تا از ارجمند بخواهم پس از خواندن ویرایش کند. این ارج گذاری را می فهمیدم اما بر این باور بودم که این نثر را هیچ کس نمی تواند ویرایش کند ونیازی به ویرایش نیست! با این همه شان دستیاری ام می گفت مطیع باشم و ناقل خواسته از سر ارادت و شناخت استاد که امینش بودم ، پس أطاعت کردم و در اولین فرصت پیغام را رساندم و دستپاچه و نگران عازم سفر شدم.

«جسدهای شیشه ای» را در چمدان بردم و در بهار ١٣٧٩ در کوبا به استاد رساندم. دفتر آخر در روزهای سخت جدال کیمیایی با عوامل سینمای کوبا برای أخذ اجازه فیلمبرداری «عاشق مترسک» که تا مرز کلید خوردن رفت، شبانه نوشته می شد و هر شب در اتاق هتل هاوانا لیبره برایم می خواند و من سرمست از اینهمه تبحر و اعجاز برای پایانبندی شگفت انگیز داستان که خودش خودش را در ذهن بی نظیر سازنده و نویسنده اش تکمیل می کرد.

دفتر آخر در اتاق ٩١٧ هتل هاوانا لیبره به اتمام رسید و من کپی کردم و به مسافری مطمئن سپردم تا به جمشید ارجمند برساند و سراسر دلهره داشتم که با دستنوشته شخصی و منحصر به فرد کیمیایی که ظرف دوسال و اندی در سخت ترین روزهای زندگی و فیلمسازی اش و در فراز و نشیب عجیب به طرز معجزه آسایی به اتمام رسید حالا چه خواهد شد و ارجمند چه می کند؟

نسخه اولیه ٨ ماه بعد به محض ورود به کشور به دستم رسید و دیدم مرد موقر، مردانه امانت دار بی بدیل نثر بی نظیر استاد بوده است و جز مقدمه ای دل انگیز و بغض آلود حتی یک واو از نثر و داستان کم و زیاد نکرده است هرچند که استاد اختیار تام داده بودند اما ارجمند شناسنامه نسل خود را قاب گرفت چون قاب های بزرگان دیوار خانه اش و دانش گرانبهای خود را در لابه لای لذت خوانش اثر جاویدان به کناری سپرده بود و بس.

آن روز دانستم که این مرد بزرگ دغدغه ای جز عشق به سینمای ناب و ادبیات مانای ملهم از تصویر ندارد و شرافتمندانه و قدیمی با مقدمه چند صفحه ای مخاطب را برای رویارویی با این اثر جاویدان آماده کرده بود.

دیگر چنین صفاتی کم تَر پیدا می شود و سکوت از فرط دانستگی کمیاب است و کیمیا است. روحش شاد!

هنوز بغض پر معنایش برای علی خان و طلعت مقابل چشمانم است و چهره حیرت زده اش از نحوه تصویر کشیدن چمدان مصدق در مقابل چشمان طاهر ... و گویی خانه اش یکی از خانه های شخصیت های رمان بود و خودش هم یکی از همان بهترین رفیقان دهندوخته نسل استاد.

شاید روزی مجالی یافتم تا ریز گفتگوهایم و تحلیل ایشان از «جسدها...» را برای عاشقان این اثر نوشتم. روح استاد جمشید ارجمند شاد.»