گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا، رمان «مثل آب برای شکلات» نوشته‌ لورا اسکوئیول نویسندهٔ مکزیکی که نقشی اثرگذار در ادبیات آمریکای لاتین ایفا کرده‌ است. رمان «مثل آب برای شکلات» در سال ۱۹۸۹ نوشته شد و سه سال بعد فیلمی بر اساس آن ساخته شده است.

«مثل آب برای شکلات» داستان زندگی زنان نسل‌های گذشتهٔ مکزیک است که به سبک رئالیسم جادویی و با زبان خانگی و فُرم زنانه نگارش شده‌است.

این کتاب 12 فصل دارد و هر فصل از این کتاب با دستور آشپزی جالبی شروع شده و به موضوع آن فصل مرتبط می‌شود. “تیتا” شخصیت اصلی رمان “مثل آب برای شکلات” است. او به هنگام به دنیا آمدنش پدرش را از دست داده و به دلایلی به همراه یکی از خدمتکاران در آشپزخانه بزرگ شده است. تیتا آشپز ماهری است. او مدام در گوشه‌‌ی آشپزخانه پخت و پز می‌کند اما همه چیز را به دقت نظاره می‌کند.

«مثل آب برای شکلات» در همان روزهای ابتدایی انتشارش با بازخوردهای مثبت بسیار مواجه شد و منتقدان و نشریه‌های بسیاری به تحسین این رمان پرداختند.

واشینگتن پست: «این رمان ممتاز و پرشور و حال، گرامی‌داشت فروپاشی سنت‌ها از سوی نسل‌هایی از زنان مکزیک است.»

بوستون کلاب: «مثل آب برای شکلات به طرزی فریبنده ساده و به طرز ساده‌ای اعجاب‌انگیز است. داستانی از عشق، احساس، جنگ … وغبار روبی از آن بخش از تاریخ مکزیک است که به زنان تعلق دارد.»

شیکاگو تریبون: «رمانی ممتاز و مفرح، جذاب و رؤیایی، و بی‌اندازه احساساتی … «مثل آب برای شکلات» اثری خلاق، سازنده، شیطنت‌آمیز، و نمایشی هیجان‌انگیز است.»

صفحه‌ی اول رمان:

پیاز را ریز خرد می کنیم. برای اینکه به وقت خرد کردن آن اشکتان سرازیر نشود (که خیلی هم ناجور است!)توصیه می کنم یک تکه از آن را بگذارید روی سرتان، بدیش این است که هنوز دست به کار نشده، چشمه اشک می جوشد و راه می افتد و دیگر هیچ چیز جلو دارش نیست. نمی دانم این گرفتاری برای شما پیش آمده است یا نه. اما من یکی باید اعتراف کنم که بارها این بلا سرم آمده. ماما می گفت علتش حساسیت شدید من به پیاز است. مثل خاله بزرگم تیتا.

تیتا چنان حساسیتی به پیاز داشت که نقل می کنند هر وقت در هر جای خانه پیاز خرد می کردند، او شروع می کرد به های های گریه کردن؛ حتی وقتی هنوز توی شکم مادر مادربزرگم بود، صدای ونگ ونگ گریه اش چنان به هوا می رفت که حتی ناچا آشپز نیمه کر هم صدایش را می شنید. و بالاخره یکی از این دفعه ها های های زاری تینا چنان بالا گرفت که به تولد زود رسش انجامید و پیش از آن که مادرِ مادربزرگم بتواند دست و پایش را جمع کند یا چیزی بگوید و یا حتی آه و ناله ای سر دهد،

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: