به گزارش برنا، این قصه که همچون دیگر داستان های دولت آبادی از نثر غنی و نگارش به خصوص او برخوردار است داستان انسان هایی است که در پی دستیابی به قطعه ای گم شده در گذشته اند. پیوسته در نزاع با این مفهوم که آیا انسان خاطراتش را گم می کند یا در گودال عمیقی از یک خاطره ی از دست رفته، گم می شود. در هر دو صورت این انسان تا زمانی که این چنین گمگشته و حیران باشد، رنگ آسایش و خوشی نخواهد دید و این سفر بی پایان تا آخرین روز زندگی او ادامه خواهد یافت.

داستان درباره شخصیتی به نام کریم مروا یا کریما است که به سرگردانی دچار بوده و به دنبال آدم هایی می گردد که گمان می کند سابقا آن ها را می شناخته است. این سرگردانی و شبگردی ها او را به خانه پیرمردی به نام ملک پروان می رساند. ملک پروان دو پسر دارد که یکی از آن ها گم شده و خبری از او نیست و پسر دیگر در واقع فرزند خوانده ی اوست که کریما با این پسر آشنا می شود.

اسب ها، اسب ها از کنار یکدیگر، چند ویژگی مهم دارد که با دیگر کتاب های دولت آبادی مشترک است. نخست عنوان به خصوص آن که همزمان ویژه و منحصر به فرد است و اطلاعات چندانی از چند و چون قصه به دست نمی دهد. دوم پردازش و جملات بسیار زیبایی است که توجه مخاطب را به خود جلب کرده و تا مدت ها در ذهن باقی می ماند. این قصه نیز نیازمند حواس جمع و توجه کامل خواننده حین مطالعه است و تمرکز زیادی برای درک شدن هرچه بهتر می طلبد.

بخش‌هایی از کتاب:

ملک پروان. اگر نتوانم خط و خبری از ثری برایش ببرم می میرد. و اگر ملک بمیرد، اگر دق کند نمی دانم من سروکارم به چه روزگاری بیفتد! کم کمش این است که گوروگم می شوم از این عالم اگر تو لجن جوی نفله نشوم. پس اگر راهی به گمانت می رسد کاری بکن. من خیالت را از بابت ذوالقدر راحت کردم. آن یکی دیگرم پیداش می کنم، پیداش می کنیم. گفتی اسمش چی بود؟» کریما گفت که مهم نیست؛ «نشد هم نشد!» و چندی گذشت تا بگوید « این هم زنده بودی ماست. به یکدیگر می رسیم و از کنار هم می گذریم. یادی - چیزی از خودمان در دیگری باقی می گذاریم یا باقی نمی گذاریم؛ و هر کدام به محض گذر از کنار شانه ی هم در پاشنه ی پای دیگری گم می شویم؛ چه اهمیتی دارد! مرحب جنم خوبی بود، خیلی فکری اش می شوم. نگرانم حیف شده باشد با آن بی باکی ای که داشت.

وبگردی

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: