سالها پیش بود...

وقتی اندوه تازه از راه رسیده و عمیقی بر دلت سنگینی می‌کند، گویی آهن‌رباوار با جاذبه‌ای عجیب، تمامی نگرانی‌ها، غم‌ها و دل‌آشوبی‌های سالهای دور و نزدیک  زندگیت را جمع و ناگهان بر دل و سرت آوار می‌کند. 

احساس تنهایی و بی پناهی، نگرانی و درددلی که فقط در نهان و وجود خودت باید پنهان بماند تو را بی‌قرار می‌کند.

در چنین شرایطی، بی‌اختیار وضو گرفتم و دو رکعت نماز حاجت خواندم. گویی پشت و پناهم را فراموش کرده بودم. با همه عظمتش دوباره پناهم شد؛ آرام گرفتم. از خدا خواستم هر آنچه او می‌خواهد و به مصلحتم می‌داند همان شود.

سالها از آن روز می‌گذرد...

نماز حاجتم سالهاست که پابرجاست و  سیر تطور آرزوها، بخشی از تاریخ زندگی من شده است. 

دلم خواست این تجربه آرام‌بخشم را با شما خوبان به اشتراک بگذارم. با خدا حرف بزنید؛ چه خوابیده، چه ایستاده و چه نشسته با خدا درد دل کنید. از درخواست و آرزو خسته نشوید.

در شب آرزوها، از خدا می‌خواهم آرزوهایی که خود صلاح می‌داند برای تک‌تک ایرانیان و فرزندان این سرزمین برآورده سازد. به دلهای همه هموطنانمان، شادی و آرامش عطا نماید و گره‌گشای زندگی همه انسانها باشد.

آمین

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: