به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا، احمد مایل فارغ‌التحصیل کارشناسی بازیگری و کارگردانی از دانشگاه تهران و دانشکده هنرهای زیبا، کارشناسی ارشد کارگردانی دانشگاه تربیت مدرس که پیش‌تر مدیر تِئاتر و مدرس تِئاتر در دانشگاه شهید بهشتی بخش فوق برنامه جهاد دانشگاهی، مدیر تئاتر و مدرس تئاتر در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، مدرس تئاتر استان های کشور از طرف اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده در مجموعه‌ داستان‌های «من و مادرم» قصه‌های کوتاهی روایت کرده که در ادامه به قلم او هفتمین قسمت از این مجموعه داستانی را می‌خوانید.

مقدمه:

سلسله داستان های «من و مادرم» شامل مجموعه روایت هایی است که درون آن اتفاقاتی رخ می‌دهد، هر قسمت قصه‌ای مستقل دارد که البته در کل از نظر روند کلی، روح داستان‌ها مرتبط هستند.

شخصیت ها به مرور معرفی می شوند که در قالب مسائل اجتماعی و هنری، با فرمت طنز روایت می‌شوند.

امیدوارم،  بتوانم لحظه های شیرینی گزارش بدهم ، که انتقاد هایم مورد عنایت مسئولین قرار بگیرد.

اکنون هفتمین روایت من، از مجموعه «من و مادرم»، «تولد» است.

روایت  هفتم: تولد

از تمرین نمایش،  خرس های قطبی نوشته مربی عزیزمون استادآشنا آمدم خانه . مثل همیشه فکرمیکردم قوری  روی سماور فقط چای خو ش مزه بابهارنارنج که پدربزرگ ازشیرازآورده بود، روی سماوراست ، اما کمی که جلوتررفتم

دیدم‌ سفره پهن و نان سنگک تازه با حلوا. ارده، پنیرمحلی وسط سفره بود. مامانم دستورداد، برم کیف و وسائلم‌را بذارم‌ تواطاق  و دستام‌  را بشورم وبیا م که پدربزرگ عصرانه  محشری  آماده کرده است. محشرتکیه کلام بابام بود.خلاصه‌ اینکه آماده شدم و اومدم پای سفره، همان طوریکه صبحانه میخوردیم .، پدربزرگ‌ گفت

دستپخت مادرت با بهارنارنج پدربزرگم آماده شده است.

خلاصه جاتون خالی ، عصرانه را خوردیم و مادرم وسایل را جمع کردم و بردم توآشپزخانه.

مادرم گفت : برو توپذیرای،‌ تابه پدربزرگت هم بگم بیاد.

گفتم ،‌چه خبره مامان ، نکنه میخوای غافلگیرم کنی .

مامان گفت : تقریبا .

رفتم‌ توپذیرایی ،‌ پدربزرگم‌ را صدا کرد و آمدیم پذیرایی. مادرم روی میز میوه و شیرینی گذاشته بود

پدربز رگ‌ ام رفت ازیخچال کیکی آوردکه روش نوشته بود:

تولدت مبارک  ، .

پدربزرگ،  ضبط صوت را روشن کردو آهنگ صوتی اززمان های نه چندان دورگذاشت.

گفتم : نمیخواین  چیزی بگین.

ملیحه  خواهربزرگترم همرا ه با بچه اشون آمدن ،‌  آرش ‌‌

حمله  کر دبه میواها ولی آبجی جون جلوش راا گرفت.

...

پدربزرگ‌: گفت :‌ کاری اش نداشته  باش.

گفتم : مادر جان بذاریدحال شو ببره.

منیره آبجی ام با یزدان  آمدن ،  و همسرش آمدن .

من  فهمیدم که امروز تولد  منه .

‌خلاصه تولدپرزرق و برق برام گرفتن  و همه هدایاشون را دادند، مادربرام ، هدیه ای گرفته بودشاهکار، پلاکی تمام طلا

که اسم من روش حکاکی شده بود .

آبجی ملیحه بلیط سفر

به استانبول گرفته بود که همراه پدربزرگم باید میرفتم.استانبول .

پدر بزرگ‌ همه را جمع کردو چشمام  رابسته نگاه داشته بود.

احساس می کردم که ازخانه خارج شده بودم،‌‌ جلو  درخانه

بهم گفت جشما.م را باز کنم ، تا بازکردم یک دستگاه پراید نو دیدم . پدربزرگ

،‌.. به پدربزرگ گفتم : حالا کجا برم.

گفت : دوست داری یه سری بریم امامزاده صالح، یعدش هم کوه دربند بریم.

گفتم : خیلی عالی میشه.

گفت : پس بزن بریم.

گفتم :رفتیم.

پدربزرگ : چقدربیرون آمدن با تو لذت بخشه.

گفتم : کاش می شد همه می آمدن.

پدربزرگ گفت : این که مشکلی نداره، الان زنگ میزنم به مادرت، همه را بردارن و بیان..

گفتم:  ولی مادرشام درست کرده بود.

گفت : میزاره برای فردا ظهر.

خلا صه ، ما کمی آهسته رفتیم تا بهمون برسن .

ساعتی بعد تجریش بودیم و زیارت امامزاده.

بعد از زیارت رفتیم دربند.

لواشک ، توت سیاه و زرشک گرفتیم و خوردیم.

بعدش سفره خانه و ششلیک  خوردیم.و جمع خانوادگی و

صحبت های درهم.

آر ش به پدربزرگ گفت : دستت طلا.

دسته جنعی خندیدند.

مادرم ازبرادرش که سال  ۱۳۶۱  توجبه شهید شده بود . یادکرد و به خاطرش گریه کرد.

مدربزرگ ، مادرم را آرام کرد  و  برا ش آواز سنتی خواند.

ساعت ۱۱ با شادی و خوشحالی به خانه رسیدیم.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: