به گزارش برنا، داستان کوتاه «جوان ناکام» به شرح زیر است:

سینا در دفتر خاطرات اش، زمانی که به ۳۰ سالگی رسیده بود، درتاریخ بیست و ششم مرداد ماه نوشته بود که

"من درسن سی و شش سالگی خواهم مرد،، اما سعی خواهم کردکه دراین شش سال باقیمانده از زندگی ام فرد مفیدی برای جامعه با شم .

سینا درسن سی و شش سالگی مرد. 

من در مجلس ترحیم او شرکت کردم و آنجا خواهرش پاکتی رابه من داد و گفت، این برای شماست.

شش سال زندگی برای او، همواره با کابوس مردن درسن سی و شش سالگی آمیخته بود. چرا که درخواب کابوسی دیده بود که تابو ت اش را به دوش می کشد .

باور مردن خودش در سی وشش سالگی باعث شد، که او گرفتار افسردگی های هرازگاهی بشود.

او هیچ بیماری نداشت و همیشه سرحال و قبراق بود وبه  ورزش علاقه داشت و عاشق شنا بود، خط بسیار زیبا و  ازته صدایی هم بهره مندبود،اما  به تئاترعشق می ورزید. 

در آگهی ترحیم اش نوشته بودند:

پرنده وارپرکشیدی و بی نشان ، افسوس

که مانده یک قفس و اندر آن دل بی تاب

جوان ناکام

به خانه که رسیدم پاکت را گشودم،درآن دفتر  خاطرات اش و نامه ای که ازمن خواسته بود، خاطرات اش رابخوانم و هرطور که صلاح  می دانم ازآن استفاده کنم، قرارداشت .شاید از نظرهمه کسانی که اورا می شناختند ، پیش بینی او را باورنداشتند، اما خودش در اسفند ماه ،زمانی که سی یک  سال بیشترنداشت ،دردفترخاطرات اش نوشته بود 

اگر واقعا درسی و شش سالگی بمیرم برای ام چندان اهمیتی ندارد چرا که درزندگی آنچه را که می خواستم به دست آوردم. 

 زمانی که هنوز دست های اش سالم بود اشعارشعرای معروف را باخط زیبایی می نوشت و قاب می گرفت .            

او درتئاتر ، به اوج شهرت رسیده بود. اما دلزده ازان  به نقاشی روی آورد و آثارش درگالری های معتبر به نمایش گذاشته شد. 

    هیچکس حتی من که دوست نزدیک اش بودم فکرنمی کردیم او با تئاتر ، خداحافظی کند ، مدتی این طورماند و او گوشه عزلت را برگزید. هرچند کارگردان هایی بودندکه ازاو می خواستند  نقش مجروحان جنگی را بازی کند.اما او نمی پذیرفت.جدایی او با عشق واقعی اش ،تئاتر، کمترازمردن نبود.

    سینا فرزند سوم خانواده بود.وخواهرش فرزند بزرگ  خانه او، اودکترای روانشناسی داشت و با مرد ثروتمندی ازخانواده مشهوری  ازدواج کرد. آنها همدیگررا دوست داشتند و از زندگی اشان راضی بودند.برادر  بزرگ تراز او ، دکترای دندان پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی تهران داشت وزندگی کامل با تمام امکانات رادارا بود.

      پدرخانواده مغازه لوازم التحریری درخیابان عباس آباد داشت که پس ازمرگ اش به سینا سپرده بود ، و او چندان علاقه ای به این شغل نداشت ، ولی زمانی که دست راست اش را ازدست داده بود مجبور به کاردراین لوازم التحریری شد.

او بازیگرتوانایی بود ، نخستین دفعه درنمایش خودکشی ، اثرآنتوان چخوف درنقش آل کسی الکیموویچ بازی کرد.

خودکشی بیانگرزندگی مردی است که براثرسواستفاده همسرو اطرافیان ازاوبه خربارکشی تبدیل شده که درنهایت تصمیم به خودکشی می گیرد ، ولی ناتوان ازانجام آن است. 

دهمین نمایشنامه ای که بازی کرد مرغ دریایی نوشته آنتوان چخوف بود ، درنقش " تریگورین " نویسنده مضحک و

دست و پا چلفتی که به جای این که با عمل اش زندگی بهتری را روبراه کند فقط حرف می زند و شعارمی دهد.

دراین نمایش با فرشته آشنا  شد، دختری که نقش نینا را بازی می کرد ، نینا عاشق و سربه هوا اما صادق بود.

بیستم اسفند ماه 

درسن سی  سالگی دردفترخاطرات اش نوشته بود.

    امشب ، آخرین شب اجرای نمایش مرغ دریایی است. تالار نمایش ، لبریز ازتما شاگران شده ومن بی اندازه بی تابم .

بین پرده اول و دوم لحظاتی در اتاق گریم ، تنها نشستم و حسابی گریه کردم و با وجود آن که از سیگار بی اندازه متنفرم به ته مانده سیگاردستیارکارگردان، پکی زدم.

حالم گرفته ، ازخودمی پرسم ازفردا دیگر فرشته را نخواهم دید؟ آیا ارتباط ما قطع خواهد شد .؟ 

بین پرده سوم و چهارم ، فرشته را دیدم. نزد من آمد و پرسید ، تنها نشستی ؟پاسخ دادم متاسفانه کاردیگری به نظرم نمی یاد.

   او خندید  و گفت دلم می خواد امشب بعداز اجرا، تو را به خانواده ام معرفی کنم ، دستم شروع کرد به لرزیدن و ته دلم خالی شد .

آنها با دسته گلی آمده بودند .

پدرفرشته ، فرشته گفت ، امشب آخرین اجرا نمایش شماست .

گفتم : آره.

پرسید ، ازخانواده ات کسی آمده کارتو ببینه؟

گفتم ،نه پدرم خیلی گرفتاره ، مادرم هم چندان علاقه ای به تءاترنداره .

اولین دیدار من با خانواده فرشته این گونه شروع شد.

پدرفرشته  مغازه طلا فروشی درخیابان فاطمی داشت و یکی ازمیلیونرهای صاحب نام تهران  بود ، مادرش قبل از ازدواج مدیر مدرسه بود ولی بعد با اصرارشوهرش کارش را رها کرد وخانه نشین شد..فرشته تنها فرزند آنها بود 

بیست و پنجم اسفند ماه 

درسن سی سالگی 

امشب با فرشته به دیدن نمایش رفتیم ، نمایشی کسل کننده وآماتوری، ازکارگردانی مشهور بود .شب خوبی بود و احساس کردم فرشته از من خوشش آمده درشب سیاهی که ذوق آدم را می کشد.فکرمی کردم در طول نمایش منتظراست که بهش بگم دوستت دارم .ولی من نمی توانم او را درسرنوشت شوم خود شریک  کنم .

بیست و هفتم اسفند ماه 

درسن سی و سه سالگی 

 امروز درخواست بازی درنمایش دشمن مردم اثرهنریک ایبسن ازکارگردان مشهوری دریافت کردم . 

ساعت ده شب است ومن کتاب دشمن مردم را گشوده ام، روی کاناپه به پشت دراز کشیدم ، ولی نمی توانم آن را بخوانم.

باخود گفتم بیچاره دکتراستوک مان ، چه تلاش عبثی ، آخرمگرمی توان برای این مردم کاری انجام داد؟

به حال خودم گریه کردم چرا که مدت ها بود که دلم میخواست کسی بهم پیشنهاد بازی بدهد. اما نمی توانستم نقش را بپذیرم.

    من ، دکتراستوک مان نیستم ، دیگرخودم را باورندارم ، انگیزه ام نابود شده ، فکروخیال فرشته من را دیوانه کرده است ، استاد مصلحی کارگردان نمایش می خواست مرا ازگوشه عزلت بیرون بکشد . اما این ازمن برنمیاد.

  تلفن زنگ زد ، از فرشته هم برای بازی درهمان نمایش  تماس گرفته بودند، می خواست نظر من را بداند . ازخوشحالی درپوست خودم نمی گنجیدم ، گفتم به من هم پیشنهاد بازی دادند  آره آره نقش را بگیر. 

بیست و نهم اسفند ماه

درسن سی سالگی

 درجشن تولد فرشته شرکت کردم . شب خوبی بود، هرچند که دانستم من و فرشته ازهمه نظرحتی خانواده فرسنگ ها 

بین امان فاصله است .

هدیه من به او پلاک طلایی بود که دو نقش داشت یکی عاشق دیگری معشوق ، خیلی خوشش آمد.

بعد ازجشن ، فرشته برای بدرقه من ، آمد.

 در حیاط یک دفعه به من گفت دوستت دارم.

خشک ام زد، نمی دانستم چه بگویم درحالی که به من خیره شده بود گفت :همین را می  خواستی ، منتظربود ی من به زبان بیارم .

درحالی که لکنت زبان گرفته بودم ، گفتم حاضری با من ازدواج کنی؟ 

لبخندی برلب داشت ،گفت کی میای خواستگاری.

گفتم : به زودی ، به زودی.

فرشته گفت : فر دازنگ بزن و نتیجه را به من بگو.

با من همراه شد ، بهش گفتم : فرشته واقعا می خوای با من ازدواج کنی ، فکرات را کردی؟ .

گفت: اگرمیخواستم پشیمان بشم که پیشنهاد نمی دادم.

فرشته خوب فکرات را بکن ،من سه سال دیگرمی میرم.

یک دفعه رنگ ازرخسارش پرید، عرق را برپیشانیش دیدم، گفت ازکجا می دانی که می میری؟

گفتم : خواب دیدم.

گفت: اگریک بار دیگه ازاین حرف ها زدی من میدونم با تو.فردا زنگ بزن و قرارخواستگاری را بذار.حالا برو.

گفتم: جدی میگم.

گفت : برو برو.

 فردا دسته گلی خریدم و به دیدارپدرو مادرم رفتم.و قرارشد بعد از تعطیلات نوروز، قرارخواستگاری را با فرشته 

فیکس کنم .

پنجم  فروردین ماه 

درسن سی سالگی 

    پدرم برام ماشینی خریده بود و دوباره به تءاتر برگشته بودم ، فرشته هم آمده بود .قرار با کارگردان داشتیم. 

اونجا بود که فرشته دید یکی ازدست های من قطع شده است ، جیغی زدو بیهوش شد ، نخواسته بودم بهش بگم که من با ما شینی که ازپدرم گرفته بودم تصادف کرده ام.

فرشته را سریع با اورژانس به بیمارستان بر دیم ، پرستارها او را به اطاق رساندند و درهمان موقع دکترآمد.

فرشته آرام آرام  به هوش آمد، پدرومادرش آمدند ولی قبل ازاینکه مرا ببینند ،به حیاط بیمارستان رفتم و آنجا روی نیمکت  نشستم. 

پشیمان شده بودم که چرا جریان تصادف خودم را به فرشته نگفته بودم . شاید ترسیده بودم که ترک ام کنه یا  از چشمش بیفتم .درتصادفی که برای من پیش آمد ، درماشین گیرکرده بودم وکمربند ایمنی ام گیرکرده بود و  نمی توانستن ازبیرونم بیارن برای همین یکی ازدستا م را قطع کردند..نجات ام بدن و از آنجایی که هر آن ممکن بود ماشین منفجربشه یکی ازدستام را قطع کردند.

فرشته حاظرنشده بود درنمایش خا کساری نقش بگیرد ولی اولین شب اجرا ، با دسته گلی آمده بود و دراتاق گریم با لکنت بهم گفت : پدرم مجبورم کرده با دامون ، پسر عموم ازدواج کنم و فردا شب هم مراسم ازدواج است ، بعد کارت مراسم اش را بهم داد ، گرفتم و گفتم سعی می کنم بیام ، گفت بدون تو میمیرم . گفتم این حقه تو که ازدواج خوبی داشته باشی و من ازاین بابت سرزنش ات نمی کنم .اشک درچشماش پیچید بدون خدا حافظی دوان دوان رفت .

نتوانستم برای شرکت درمراسم برم .و تمام شب ، روی تخت ام نشسته بودم و به آ ینه ای که روی دیوارمقابل تخت ام 

میخکوب شده بود،نگاه می کردم .

آینده ای نداری ، مهمترین امید زندگیت را ازدست دادی.. به خودم می گفتم : حالا میخوای چه کنی 

به آینه گفتم : به  چی فکر می کنی ، خسته نشدی ازبس زل زدی به صورت من ، گذشته، حال ، آینده چی می شه ؟ انتظاربیهوده ای داری، ول کن بابا ، همش غم ، کمی هم شاد باش ، این چند صباح باقیمانده از زندگی ات را خوش باش به فردا فکرنکن لحظه را بچسب ،درلحظه زندگی کن. ببین این آینه بهت دهن کجی می کنه ، آره ،آره باید درآینه گم . بشم.

به مادرم فکرمی کنم ُ،همش نگران آینده منه دوست داره  داماد شدن من را ببینه ، اما دیگه کی میاد با من ازدواج کنه 

مادرم  همیشه می گفت : من جزدیدن ازدواج تو آرزوی دیگری ندارم.

   اتاق ام را نصف کرده ام ، یک طرف تختم را گذاشتم و طرف دیگر کارگاه نقاشی، پاهایم را به کارگرفته ام ، حس   می کنم هنوززنده ام. 

تابلوهای متعددنقاشی اززندگی مردم کشورمان تولیدکرد که درگالری های خارج ازکشورهم به نمایش گذاشته شدند. با هم تورایرانگردی رفتیم و خاطرات خوبی ازسفرها درذهن ام حک شدند. اما سینا ازاین خاطرات  سفرنامه ای  و چندنمایشنامه نوشت و درقالب یک مجموعه چاپ کرد.

 به این ترتیب زندگی اش را جاودانه کرد. تنها کاری که توانستم براش انجام بدم ، چاپ خاطرات اش بود.

درآخرین صفحه خاطرات اش نوشته بود : من کامم را ازدنیا گرفتم .

تمام 

احمد مایل .

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: