به گزارش برنا، ریموند کاور هیچ گاه توصیفی اضافه و بی استفاده را در آثار خود نمی آورد. سبک کارور را برخی “واقع گرایی کثیف” نامیده اند.

جنبش “واقع گرایی کثیف” در دهه های ۷۰ و ۸۰ میلادی توسط چند نویسنده رواج پیدا کرده بود. آن ها اغلب واقعیت های دردآور زندگی طبقه ی متوسط و پایین جامعه را بازگو می کردند. “ریموند کارور” نیز در آثار خود بیشتر تمایل به بیان کردن مسائلی چون فقدان، آسیب های روانی ناشی از فقر و به طور کلی زندگی روزمره انسان های معاصر را دارد.

انسان ها در داستان های “کارور” به نوعی مجبور هستند. آن ها مجبور هستند تا واقعیت هایی را بپذیرند و حتی اگر نپذیرند آن واقعیت آنقدر استوار و محکم وجود دارد که شخصیت ها در برابر آن ها چاره ای جز پذیرش ندارند.

این انسان ها همواره سعی می کنند که اوضاع خود را بهبود بخشند اما اغلب در این امر موفق نیستند. داستان های “کارور” را می توان در عین حال که فضایی خاکستری رنگ و جبری است، دارای فضایی پویا است که همین امر باعث جلوگیری از کسالت آور شدن این داستان ها می شود. وی تصاویری شفاف و دقیق را با ایجاز ارائه می کند و بدون اینکه توضیحی اضافه بدهد دنیای آمریکایی های معاصر را به تصویر می کشد. همین توضیح ندادن باعث پویاتر شدن ذهن خواننده ی داستان نیز می شود. انتخاب ایده آل کلمات و اشیاء در آثار کارور گویای دقت او در رابطه با گزینش است. او هموار تلاش می کند واژه های بی تاثیر و حتی کم تاثیر را در داستان های خود بکار نبرد و بیشتر با فضاسازی دقیق مخاطب را به خواندن ترغیب کند»

کتاب «مدرسه شبانه» مجموعه ای است از داستان های کوتاه اجتماعی به قلم نویسنده ی برجسته ی آمریکایی، ریموند کارور، ترجمه ی اسدالله امرایی و چاپ انتشارات نقش و نگار. داستان هایی که با پرداختن به زندگی طبقه متوسط جامعه، روزگار سخت کنونی را به تصویر می کشند.

بخش‌هایی از کتاب:

معمولا نصف شب به رخت خواب می روم وآنقدر کتاب می خوانم که حروف کج و معوج می شود و کتاب در دست خوابم می برد وچراغ روشن می ماند. توی یکی از کتاب هایی که می خوانم چیزی بود که یادم هست به زنم گفتم. خیلی روی من اثر گذاشت. مردی بود که کابوس می دید و توی کابوس خواب می دید که از خواب می پرد و مردی دم پنجره ی اتاق خوابش ایستاده. آن که خواب می بیند چنان هول می کند که نفسش بند می آید. مرد دم پنجره توی اتاق را نگاه می کند و بعد از لای در تور سیمی دید می زند.

گفتم: «خواب هایم یادم نمی ماند. شاید هیچ خوابی هم نبینم. وقتی بیدار می شوم، هیچ چیز یادم نمی ماند.»

شانه ام را بالا انداختم. حساب این را نگه نمی داشتم که وقتی خواب هستم، در سرم چه می گذرد. برایم مهم نبود.

پتی گفت: «خواب می بینی! حتی اگر یادت نیاید. همه خواب می بینند. آدم اگر خواب نبیند دیوانه می شود؛ در جایی راجع به آن خوانده ام. یک راه تخلیه است. آدم ها خواب می بینند؛ در غیر این صورت خل می شوند، اما من فقط خواب ویتامین می بینم. می فهمی چه می گویم؟» چشمانش را به من دوخته بود.

وبگردی

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: