مستقیم می خواهم بروم سر اصل مطلب که اصل هم آبادان است. آبادانی که باشی پیوند می خوری به نام آبادان و این خودش کم چیزی نیست. مارک آبادانی بودن واسه خودش دنیایی داره، حتی اون فردی هم که این مارک رو تحت لیسانس دریافت می کنه می دونه که کم چیزی نیست خود را به آبادانی ها نسبت دادن.

اینجا آبادان است، از یک طرفش که حساب کنی از وسط های اتوبان خرمشهر شروع می شود و تا اون ته بعد از اروندکنار و چوئبده ادامه پیدا می‌کند. اگر مهمان بخواهی وارد شهر کنی بهتر است از این سمت بیایی، یعنی از سمت فلکه فرودگاه. زرنگ که باشی تازه می توانی حواسش رو پرت کنی و تو بریم هم یه دوری بزنی، تا به اصطلاح"فیس" حق به جانب آبادانی بودن رو واسش نگه داری. بعد هم که بازار هست و ته لنجی ها و پاساژ و ویترین‌های رنگارنگ و ادویه های جور وا جور. فست فود و خوراکی که تا دلت بخواد.

مهمونت رو از سمت ایستگاه هفت و دوازده هم می تونی وارد شهر کنی، که امتداد آن باز می رود تا ته ذوالفقاری و بعدش باز چوئبده و اروندکنار. از این مسیر بیاری، مسوولیتش با خودت است، چون نه فیسی برای قیافه گرفتن واست می ماند و نه قیافه ای برای پُز دادن. اینجا تا دلت بخواهد زخم چهل ساله دارد. از آسفالت درب و داغون بگیر تا ساخت و سازهای زشت و بد ترکیب. از خاک و خشکی فضای سبز بگیر تا فاضلاب جمع شده. چند تا خونه شرکتی هم که تو مسیرت هستند و زمانی با فرم های خاص خودشون نمایی تا حدی مطلوب به رهگذران می دادند که به طرز قارچ گونه ای تبدیل به مغازه و فروشگاه و... شده اند.

داخل شهر هم که بیایی وضع همین است با کمی بالا و پایین. یک جا آسفالت دارد با فاضلاب سر ریز، یک جا آسفالت ندارد، بدون فاضلاب سرریز. یعنی کمتر جایی رو می تونی پیدا کنی که آسفالت خوب داشته باشد، ولی فاضلاب سر ریز نداشته باشد.

از برخی دیوارها و تیر برق ها که بگذری هنوز جای سیلی ترکش ها روی صورتشان باقی مانده است.

شهر همین هست که می بینی، نه دور و نه نزدیک، نه زیاد و نه کم، همین هست که می بینی، که باید مشکلات فرهنگی، اجتماعی، اشتغال و چند چیز دیگه هم به آن اضافه کنی.

اینجا آبادان است، شهر اولین ها، همانی که امام راحل گفت"دینش را به اسلام ادا کرده است". همان شهری که از تمام جغرافیای ایران برایش خون دادند که اِشغال نشود و چه خوب حصرش را شکستند ولی محرومیتش را نه.

قرار بود عده ای بجنگند و عده ای بسازند که باز جان بگیرد شهر اولین ها، که باز رونق پیدا کند کسب و کار عاشق ترین مردم دنیا، اما نساختند، اما نشد. نشد که بشه لبخند رو باز به چهره ای مردان و زنانی ببینیم که طعم تلخ جنگزدگی رو چشیدند به امید بازگشت در آغوش شهرشان. هر چند این شهر با آغوش باز پذیرای فرزندانش شده است، اما تن هزار تکه اش را چه کند که زخمی است از بی مهری ها و کم کاری ها... .

شهری که شهرت سبز لجنی عینک ریبن اش تبدیل به سبز لجنی فاضلاب شده است. هر چقدر گفتند، انجام نداند تا نتیجه اش این شد که می بینیم که باید خدا رو شکر کنیم مردم با عشقشان و خاطره بازی هایشان پای شهرشان ایستاده اند.

آبادان مدرن دیروز، امروز از بدیهی ترین امکانات اولیه یک شهر درجه سه مثل آب و فاضلاب و آسفالت محروم است. زبان ندارد حرف بزند، و گرنه فریادش گوش ها را کر می کرد.

حالا که در آستانه ی شکست حصر آبادان هستیم، نباشد که بسنده کنیم به چند همایش و نمایش و تبریک و تمجید. باید برای سازندگی این شهر قسم خورد تا شاید بتوان یه روزی، یه جایی باز سرمون رو بالا بگیریم و از شهر اولین ها حرف بزنیم.

نباشد که دیگر بگوییم، اینجا آبادان است؛ به وقت محرومیت.

 

عکاس: آرشیوی

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: