به گزارش برنا، فورد در ویمبلدون چشم به جهان گشود. پدرش آلمانی و مادرش انگلیسی بودند. او بزرگترین فرزند در میان سه بچه بود. اسم این نویسنده در ابتدا فورد مادوکس هیوفر بود اما پس از جنگ جهانی اول و به خاطر این که هیوفر، بیش از حد آلمانی به نظر می‌رسید، اسم خود را به فورد مادوکس فورد تغییر داد. او در سال ۱۸۸۹ پس از مرگ پدر به همراه برادرش به لندن رفت و در کنار پدربزرگش به زندگی ادامه داد. او هیچ وقت در دانشگاه حضور نیافت.

«سرباز خوب» رمانی است اثر فورد مادوکس فورد که در ۱۹۱۵ منتشر شده‌است. این رمان، از یک سری فلاش‌بک با نظمی غیرزمانی بهره می‌برد. این تکنیک بخشی از نمای پیشگامانه فورد در امپرسیونیسم ادبی است. فورد همین‌طور از راوی غیرقابل اعتماد بهره می‌گیرد تا سیری از حوادث از جانب راوی، نقل شود که با آنچه خواننده از متن درمی‌یابد، به‌ کلی متفاوت است. عنوان اصلی کتاب ابتدا، «غم‌انگیزترین داستان» بود اما پس از آغاز جنگ جهانی اول، ناشران از فورد خواستند تا عنوانش را تغییر دهد و او نام «سرباز خوب» را برای آن برگزید. این کتاب به صورت متناوب در میان برترین آثار سده بیستم قرار گرفته‌است. از جمله فهرست ۱۰۰ رمان برتر کتابخانه مدرن، ۱۰۰ رمان برتر تمام دوران‌ها به انتخاب آبزرور و هزار رمانی که همه باید بخوانند به انتخاب گاردین. در سال ۲۰۱۵، بی‌بی‌سی «سرباز خوب» را در فهرست ۱۰۰ رمان برتر بریتانیایی، در رتبه ۱۳ معرفی کرد. نشریه «Goodreads» در یادداشتی بر این رمان آن را شاهکار نوگرایانه فورد درباره ی عشق و فریب دانست.

کتاب «سرباز خوب» اثر بسیار زیادی بر ادبیات نوگرا گذاشت و الهام‌بخش آثار چندین نویسنده شناخته شده مانند گراهام گرین بوده است.

پشت جلد این رمان آمده است:

فورد در رمان سرباز خوب با استفاده از ساختاری نو اثری درخور اعتنا و خواندنی ارائه داده است؛ به طوری که برخی منتقدان بر این اعتقادند که سرباز خوب در ردیف ۲۰ کتاب برگزیده قرن به حساب می‌آید. این رمان داستان مدرنیستی دارد و در عین مدرن بودنش می‌تواند به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار کند.

بخش‌هایی از کتاب:

از رفتار این مردک این طور دریافتم که چیزی که فلورانس بیشتر به آن نیاز دارد خواب و خلوت است. من، هیچ وقت نباید در نزده و بی اجازه به اتاقش وارد می شدم، چون ممکن بود ناراحتی قلبی به او دست دهد، واز بین برود... در نظرم وارد شدن بی اجازه به اتاقش به منزله ی دستبرد زدن به کلیسا بود. من حاضر بودم چنین جنایتی بکنم و سرزده به اتاقش نروم.

شاید بپرسید این چیزها را چرا می نویسم؟ برای این کار علل و موجبات بسیار دارم. برای مردمی که غارت و انهدام یک شهر را دیده اند یا شاهد نابودی جامعه ای بوده اند، غیرعادی نیست که خواسته باشند دیده هاشان را برای استفاده ی نسل های بسیار دور خود به روی کاغذ بیاورند. یا نه ... تنها به این منظور که آن مناظر را از خاطرشان دور کنند.

اگرچه فلورانس آن قدر خواسته هایش زیاد بود که با شوهری که در یک فروشگاه خشکبار از صبح تا شب جان می کند، کارش راه نمی افتاد. این همه ی آن چیزی بود که پیرمرد می توانست از آن مردک بخواهد. از آن یارو نفرت داشت.

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: