به گزارش برنا، داستان از دهه 1960 آغاز می شود که بث هارمون هشت ساله بعد از کشته شدن مادرش در یک تصادف اتومبیل، در یک خانه ی کودکان بی سرپرست در مونت استرلینگ از ایالت کنتاکی، تحت مراقبت قرار می گیرد. بث که کودکی باهوش ، اما بی جنب و جوش و ساکت است، نظر بلند قدترین و جسورترین دختر یتیم خانه، که یک دختر سیاهپوست دوازده ساله به نام جولین است را به خود جلب می کند و با او دوست می شود. در ادامه بث که برای تمیز کردن پاک کن کلاس، به زیرزمین می رود ، آقای شایبل ، نگهبان پرورشگاه را در آنجا می بیند. او با دیدن سرایدار که روی یک جعبه شیر به یک بازی مشغول است، شیفته ی آن بازی می شود و تمام جرات خود را جمع می کند تا از او بخواهد که به او نحوه ی بازی شطرنج را بیاموزد.

بث به داروهای آرام بخشی که در یتیم خانه به دختران می دادند، معتاد می شود. او وسواس شطرنج پیدا می کند ، در کلاس، یواشکی به خواندن کتاب درباره ی روش های گشایش مدرن شطرنج می پردازد و استاد راهنمایش را تحت فشار قرار می دهد تا هر آنچه در مورد شطرنج می داند به او نشان دهد. به این ترتیب دختری که زمانی به همه چیز بی علاقه بود، اکنون شیفته ی یک چیز شده و می خواهد در آن بهترین باشد. اما هرچیزی بهایی دارد و هرچه بث بیشتر در شطرنج پیشرفت می کند، شخصیت او دچار فروپاشی بیشتری می شود.

«گامبی وزیر» رمانی است که شطرنج را دستمایه‎ رخدادهای سیاه زندگی بث می‎کند و به هنرمندانه‎ترین شکل ممکن زندگی دختری نابغه اما منزوی را به تصویر می‎کشد و روایتی تکان‌دهنده از اعتیاد و تنهایی است.

مواجهه‎ی شخصیت اصلی رمان با جهان بیرونی و حتی تغییرات درونی خودش، بستری جدا از بازی شطرنج را برای مخاطب فراهم می‌کند که به‌نوعی یادآور دورانی مهیج و شگفت‌انگیز است: دوران بلوغ. دورانی که همه‌چیز حیرت‎انگیز است، حتی ساده‌ترین چیزها… داشتن یک اتاق، همراهی یک مادر و به‌دست‎آوردن کمی پول. او هر چقدر که در مسیرش پیش می‌رود، مفاهیم عمیق‌تری را تجربه می‌کند… و درنهایت مواجهه و پیوند‎خوردن با جوهره‎ی زندگی‌اش، یعنی تنهای، تنهایی‌ای که نه‎تنها به واسطه‎ی فقدان فیزیکی آدم‌ها، بلکه به دلیل دنبال‎کردن کمال‌گیری افراطی است.

بخش‌هایی از کتاب:

جولین بهترین بازیکن درمیان آنان بود . نه فقط به این دلیل که قدش بلندتر بود یا سن بیشتری داشت . او می دانست دقیقا چه می کند . وقتی توپ از بالای تور می آمد ، او سریع خودش را به زیر آن می رساند ، بدون اینکه نیاز داشته باشد سربقیه داد بزند که از سر راهش کنار بروند . سپس می پرید و با حرکت سریع و بلند بازو ، اسپک می زد تیمی که جولین توی آن بازی می کرد ، همیشه برنده بود . یک هفته بعد از اینکه انگشت بث آسیب دید ، جولین بعد از کلاس ورزش سر راه او را سد کرد . بقیه داشتند به سمت حمام می رفتند جولین گفت : « بزار یه چیزی نشونت بدم . » او دستش را بالا گرفت . انگشتان بلندش را از هم باز و اندکی خم کرد. « این جوری باید ضربه بزنی .» آرنجش را تا کرد و دستش را به آرامی بالا برد و روی توپ فرضی زد . « امتحانش کن » بث امتحان کرد . بار اول ناشیانه انجام داد . جولین درحالی که می خندید ، دوباره نشانش داد . بث چند بار دیگر امتحان کرد و بهتر شد . سپس جولین توپی برداشت و بث را مجبور کرد با نوک انگشتانش به آن ضربه بزند . بعد از چند بار تکرار کردن ، خیلی راحت تر شد جولین گفت : « حالا اینو تمرین کن ، فهمیدی ؟ » و به سمت حمام دوید تا یک هفته تمرین کرد و بعد از آن دیگر سختش نبود والیبال بازی کند. هرچند تبدیل به بازیکن خوبی نشد ، اما حداقل دیگر از آن نمی ترسید.

وبگردی

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: