کتاب سلام خداجونم! نامه دختری ۹ ساله به خدا
به گزارش گروه فرهنگ وهنربرنا؛ «سلام خداجونم! نامههای دختری نُه ساله به خدای مهربان» به قلم فاطمه مسعودی و با تصویرگری رضا مکتبی شامل ۴۰ نامه یک دختر ۹ ساله به خداست که ضمن طرح پرسشهای خود در زمینه حیا و حجاب با زبانی کودکانه، برخی احکام شرعی را بیان میکند در نشر کتابک منتشر شد.
در لابهلای این کتاب دو پاکت کوچک نامه جاسازی شده که داخل یک پاکت، یکی از نامههای این دختر ۹ ساله و داخل پاکت دیگر، کارت دعوت جشن عبادت قرار دارد.
در مقدمه کتاب آمده است: یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. تا این که خدای مهربان، دختر کوچولوهایی را آفرید که خیلی زیبا بودند. بعد آنها را یکی یکی به خانوادههای مهربان هدیه داد. همه جا از صدای خنده دخترها پر شد و دنیا رنگ زیبایی به خودش گرفت. خدای مهربان که خیلی دخترها را دوست داشت، به بابا و مامانها گفته بود کارهایی را انجام بدهند و به دختران شان بیاموزند تا از زیبایی شان مراقبت کنند.
باباها و مامانها به حرف خدای مهربان گوش کردند و وقتی دخترشان به سنی رسید که به جای «دختر کوچولو»، «دختر خانم» صدایش میزدند، همه چیز را به او یاد دادند. یکی از آن دخترها، اسمش فاطمه بود. با تولد فاطمه کوچولو، همه خوشحال شدند. روزها گذشت تا این که زمانی رسید که خدای مهربان به بابا و مامان فاطمه دستور داد تا همه چیز را به فاطمه خانم یاد بدهند. دوست دارید بدانید چطور این کار را انجام دادند؟ با یک جشن علی! البته شما هم دعوت هستید! پس دنبالم بیایید تا از ابتدا همه چیز را برایتان تعریف کنم و در این جشن زیبا شرکت کنیم.
در پشت جلد کتاب نیز آمده است: همه چیز از روزی شروع شدکه. فهمیدم تنها تاریخ تولد هر دختری فقط آن روزی نیست که به دنیا میآید. فهمیدم خدای مهربان یک روز دیگری را هم به عنوان روز تولد ما انتخاب کرده، همان روزی که رازهای بزرگی را به ما میگویند. مثلا این راز که هر دختری هدیهای است از طرف خداوند، یا این که خداوند چقدر ما را زیبا آفریده است یا این که ما ملکههایی هستیم که بر قلب پدر و مادرمان حکومت میکنیم، اما من امروز یک راز بزرگتر را فهمیدم و این راز این بود؛ «خدا من را با تمام زیباییام برای خودش میخواهد. به همین دلیل هالهای از نور را برایم آفرید و نامش را حیا گذاشت و حیا بر تنِ زمینی من حجاب نام گرفت».
یکی از نامههای این دختر ۹ ساله را مرور میکنیم: سلام خداجونم! دیشب زهرا کوچولو گفت لباس و روسری من خیلی قشنگ است و از من خواست به شما بگویم، اگر میشود با خاله صحبت کنید تا برای زهرا کوچولو هم از طرف شما یک هدیه بخرد. زهرا کوچولو دختر خاله من است. حتی بابا سعید هم از روسریام خیلی تعریف کرد و آقاهادی، بابای زهرا کوچولو هم حرف بابا را تائید کرد. خیلی حس خوبی داشتم. انگار روی ابرها راه میرفتم.
باباسعید میگفت «دخترم از وقتی روسری سر میکند، خانمتر شده است. من به او افتخار میکنم.» زهرا کوچولو گفت «من کی زهراخانم میشوم؟» خاله گفت «صبر داشته باش عزیز دلم. خیلی نمانده.» پسر خالهام مجتبی که کلاس ششم است، وقتی با من صحبت میکرد، سرش را میانداخت پائین. فکر کنم واقعا بزرگ شدم. خدا جونم! ممنون بابت هدیههای قشنگت.
انتهای پیام/


