جنگ چیزی جز فلاکت و بدبختی ندارد
شش ماه از جنگِ دوازدهروزه گذشته است؛
اما سایهی جنگ نهتنها کم نشده، بلکه انگار سنگینتر از همیشه روی سرمان افتاده است. دوباره همان هوا… همان اضطرابِ بینامونشان… همان ترسی که مثل گرد و غبار مینشیند روی پوست شهر و از هیچکس اجازه نمیگیرد.
ترامپ این بار جدیتر از همیشه تهدید به حملهی مستقیم کرده و ترس، مثل ویروسی بیصدا، در جامعه پخش شده است.
و در میانِ این همه دلشوره، عدهای… نمیدانم دقیقاً اسمشان را چه بگذارم؛ وطنفروش؟ خائن؟ یا فقط آدمهایی که از شدتِ فرسودگی، امیدشان را جای دیگری دفن کردهاند…
دست به دعا برداشتهاند که «خدا کند ترامپ بزند».
فیلمی در فضای مجازی منتشر شد: کسی تابلوِ یک خیابان را برداشته بود و به جای آن نوشته بود «ترامپ».
چه چیز از این تلختر؟
انگار شهر، حتی پیش از بمباران، از درون تسلیم شده بود.
من، مستأصل و پریشان، دنبالِ یک همصحبت میگشتم؛ کسی که فقط چند دقیقه کنارم بنشیند و بگذارد کمی سبک شوم. چشمم افتاد به کتابی با عنوان «خاطرات بغداد»؛ روایت زن هنرمندی به نام نها الراضی از جنگ و تبعید، از حملهی آمریکا به عراق در سال ۱۹۹۱ تا حملهی دوباره در سال ۲۰۰۳.
کتاب را آغاز کردم و هر صفحهاش انگار آینهای بود روبهروی من.
شباهتها حیرتانگیز بود؛ میان عراقِ سیوپنج سال پیش و ایرانِ امروز.
حملهی اول آمریکا به عراق چهلوهشت روز طول کشیده بود و من در دل میگفتم: «مو به مو… عینِ همان چیزی که ما در جنگِ دوازدهروزه دیدیم.»
با نها کلمهبهکلمه جلو رفتم؛ انگار همزادِ گمشدهام را پیدا کرده باشم.
او نوشته بود بعد از بمباران، تلفن و برق و آب همزمان قطع شد.
ما تا اینجا جلوتر بودیم؛ زیرساختهایمان آسیب ندیده بود.
اما ترس، همیشه دقیقاً همان است؛
نه از جنسِ خاموشی، که از جنسِ انتظار.
او نوشته بود مردم شهر را ترک کرده بودند، چون روستاها امنتر بودند.
و من یاد تهرانِ خلوت افتادم؛ تهرانی که هر روز آرزو میکردم دوباره ترافیک شود… همان ترافیکهای لعنتی که به هیچ کاری نرسی، اما در دل آن شلوغی مطمئن باشی زندگی هنوز جاری است.
نها نوشته بود هر روز با صدای آژیرها بیدار میشده است.
ما در تهران فرق داشتیم: صدای پدافند و بمباران نمیگذاشت حتی بخوابیم؛
نمیگذاشت یادمان برود اینجا، جای امنی نیست.
از صفهای طولانی پمپبنزین بغداد نوشته بود؛ با سقف سهمیهی بیست لیتر.
و من یاد صفهای یوسفآباد و عباسآباد افتادم؛ سهمیهی ما پانزده لیتر بود، اما اضطرابمان انگار هزار لیتر.
نها به شوخی نوشته بود کابوسش این بوده که سرِ چاهِ مستراح بمب بخورد.
و من… من هم دوازده روز با همین کابوس، حمام و دستشویی رفتم.
جنگ حتی در خصوصیترین لحظات آدم هم رهایت نمیکند؛
حتی وقتی تنها هستی، صدایش با توست.
او نوشته بود مردم استرس داشتند اگر آمریکا نیروگاه برق را بزند، باید چه کنند.
و من یاد سیدبقالِ سرِ کوچه افتادم که هر بار میرفتم خرید، میگفت:
«اگه نیروگاه برق دماوند رو بزنن، دیگه هیچوقت برق نداریم.»
عذابِ قطع ارتباط با دنیا…
از سیوپنج سال پیش تا امروز، همانقدر دردناک است؛ شاید بیشتر.
اینترنت که قطع شد، سختترین بخشش نه بیخبری از دنیا، بلکه بیخبری از آدمها بود؛
از پدر و مادرهایی که نمیتوانستند به فرزندشان در آن سوی مرزها بگویند «زندهام»
و بچههایی که نمیدانستند دلِ مادرشان از ترس، چند بار مُرده و زنده شده است.
نها نوشته بود رادیو را روشن کرده بودند و میگفتند:
«فلان هواپیمای آمریکایی را زدیم… دشمن چه کرد… ما چه کردیم…»
رجزخوانی برای تقویت روحیهی ملی.
و من یاد صداوسیما افتادم؛ روز چندم جنگ گفتند اف۳۵ دشمن را زدهایم.
عقلم قبول نمیکرد، اما قلبم برای چند ساعت خوشحال شد.
آدم در جنگ، به یک خبر دروغ هم دل میبندد، چون حقیقت بیش از حد دردناک است.
چند بار صبحِ اولِ وقت لاشهی پرنده دیدم روی زمین.
نمیخواستم باور کنم از بمباران مردهاند…
تا اینکه نها هم از پرندههای بیچارهی آسمان بغداد نوشته بود.
پرندهها همیشه قربانیاند؛ هیچوقت دشمنِ کسی نیستند، اما همیشه جنازهشان زودتر میافتد.
نها نوشته بود بوش پیغام فرستاده برای مردم عراق:
«ما برای برقراری صلح میجنگیم.»
و من یاد حرفهای نتانیاهو افتادم در جنگِ دوازدهروزه که میخواست همین جملهها را به خورد ما ایرانیها بدهد.
اما شاید همهی مردم جهان روی یک چیز توافق داشته باشند:
جنگ چیزی جز فلاکت و بدبختی ندارد.
نتانیاهو میگفت فلان منطقه را میزنم و همزمان چهار نقطهی تهران سیاه میشد.
خدا میدانست کجاها را زدهاند.
و از نوشتههای نها فهمیدم این بازیِ تاریک، در دیکتاتورها مسبوق به سابقه است؛ بوش هم در بغداد همین کار را میکرد.
باز هم میگفتند خصومتی با مردم ندارند…
اما انگار نفهمیدن، خصلتِ مشترکِ همهی دیکتاتورهاست؛
چون نتانیاهو هم نفهمید که بیشترین زجر جنگ، سهمِ ما مردم بود.
خاورمیانه حتی آتشبسهایش هم شبیه هم است.
نها تعریف میکند شبِ آخر، بدترین شبِ جنگ بود؛
بیامان و بیوقفه بمباران کردند؛
زمین و زمان لرزید.
راستش… حتی دستم به نوشتن دربارهی شبِ آخر جنگ در تهران نمیرود.
تا اینجای داستان، هر دو شهر «بهخیر» گذشتند…
بهخیر که چه عرض کنم…
به اسمِ دفاع از صلح و انسانیت، هزاران نفر کشته شدند.
اما امروز، باز هم شباهتهایمان در این خاورمیانه تمامی ندارد.
چند روز قبل از حملهی مجدد آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، جهان فریاد میزد «نه به جنگ»…
اما بوش و بلر به هیچ صراطی مستقیم نبودند؛
همانطور که در زمستان ۱۴۰۴ ترامپ و نتانیاهو به هیچ صراطی مستقیم نبودند.
نها در سال ۲۰۰۴ بر اثر سرطان درگذشت؛
سرطانی که احتمالاً سهمِ بمبارانهای آمریکا بود.
اما من زندهام.
و امیدوار.
امیدوار به اینکه کشورم دوباره درگیر جنگ نشود…
یا اگر شد…
حداقل بتوانم مثل نها، در میانِ «گرومپگرومپ» بمباران و نورهای زرد و سفید و سرخِ آسمان،
خودم را در خیال، در اپرایی از صدا و رقصِ نور تصور کنم…
تا شاید برای لحظهای، جنگ نتواند تمامِ مرا ببلعد.
انتهای پیام/


