«پروانه»؛ وقتی معما بهجای تعلیق منجر به سردرگمی میشود
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنربرنا؛ «پروانه» ساخته محمد برزوییپور قصد دارد در قلمرو سایکودرام حرکت کند؛ جایی که حقیقت، خاطره و توهم بههم گره میخورند و روایت غیرقابل اعتماد، موتور پیشبرنده داستان است. فیلم در ظاهر از همان ابتدا نوید یک معمای ذهنی را میدهد: پدرام، مردی در موقعیت بازجویی، مدام به گذشته پرتاب میشود؛ گذشتهای پر از روابط پیچیده، شراکتهای مشکوک و زنی به نام پروانه که در مرکز این آشفتگی ایستاده است. اما این مسیر، خیلی زود به جای تعلیق، به پراکندگی میرسد.
بزرگترین ضعف «پروانه» در ساختار روایی آن نهفته است. فیلمهای معمایی موفق حتی وقتی پاسخ قطعی نمیدهند دستکم ردپاهایی برای دنبال کردن باقی میگذارند؛ مسیری که مخاطب بتواند در آن حدس بزند، خطا کند و دوباره به کشف برسد. در «پروانه»، اما روایت غیرخطی نه حاصل طراحی هوشمندانه، بلکه نتیجه ناپیوستگی فیلمنامه است. مرز میان واقعیت، خاطره و توهم آنقدر مبهم میشود که تماشاگر نه از روی کنجکاوی، بلکه برای یافتن یک نقطه اتکا دستوپا میزند.
این مشکل با ریتم فیلم تشدید میشود. «پروانه» گرفتار ضرباهنگی یکنواخت و کشدار است؛ سکانسهایی که بدون ضرورت دراماتیک امتداد مییابند و دیالوگهایی که بیش از آنکه پیشبرنده باشند، انرژی روایت را تحلیل میبرند. در ژانر معمایی-روانشناختی، ریتم فقط مسئله سرعت نیست؛ ابزاری است برای کنترل هیجان مخاطب. فیلم، اما نه با کندی معنادار دارد و نه تعلیق پیش برنده، و همین موضوع بهجای ایجاد خفقان ذهنی، به خستگی منجر میشود.
شخصیتپردازی نیز از همین پراکندگی آسیب میبیند. پدرام، بهعنوان ستون اصلی روایت، نیازمند مسیری تدریجی برای فروپاشی روانی است؛ مسیری که نوسان عقل و جنون را قابل لمس کند. بازی مهدی پاکدل اگرچه در لحظاتی قابل دفاع است، اما بهدلیل ضعف فیلمنامه، فرصت تبدیل شدن به یک پرتره چندلایه را پیدا نمیکند. دیگر شخصیتها از آرمان گرفته تا پروانه و کریمی که بیشتر در حد تیپ باقی میماند، هیچ کدام حضورشان عمق لازم را در روایت نمیسازد.
در سطح بصری، فیلم تلاش کرده است با نورپردازی سرد، قابهای بسته و فضایی تیره، جهان ذهنی آشفته قهرمانش را بازتاب دهد. این انتخاب در ایده درست است و در برخی سکانسها، بهویژه صحنههای ذهنی بازجویی، دوربین موفق میشود بخشی از التهاب و توهم پدرام را منتقل کند. اما استفاده یکنواخت و بیتنوع از این زبان بصری، بهتدریج اثر خود را از دست میدهد و حتی به عنصری تزئینی بدل میشود که کمکی به پیشبرد درام نمیکند.
نقطه اوج فیلم، افشای پایانی است؛ جایی که مشخص میشود بسیاری از آنچه دیدهایم، حاصل وضعیت ذهنی پدرام است. این چرخش، بهجای آنکه شوکآور و تکاندهنده باشد، بیشتر نقش ابزاری توجیهی را بازی میکند؛ گویی فیلم تلاش دارد ناپیوستگیها و ضعفهای روایی پیشین را با برچسب «توهم» توضیح دهد.
«پروانه» فیلمی است با نیتهای جدی و دغدغهمند، اما اجرایی ناپخته. اثری که میخواست معما بسازد، اما در دام سردرگمی افتاد؛ فیلمی که بیش از آنکه مخاطب را به کشف حقیقت دعوت کند، او را در میان روایتهای گسسته و ریتم فرساینده رها میکند. «پروانه» یادآور این نکته است که در سینمای معمایی، غافلگیری جایگزین درام و منطق روایی نمیشود.
انتهای پیام/


