به نام «ایران»؛ به نام «وطن»
به گزارش خبرگزاری برنا استان البرز؛ روبهروی جعبهی جادوییات نشستهای و علیرغم تصاویر رنگی، تنها چیزی که به چشمت میخورد و به گوشت میرسد، سیاهی است...
اینجا ایران است؛ سرزمینی که مردمان آن از ابتدای تاریخ، به نوعدوستی، وطنپرستی و عشقورزی شهره بودهاند...
اینجا ایران است؛ سرزمین زنان و مردان آزادهای که در طول تاریخ برای صیانت از شرف و عزت خویش، تاوانها دادهاند...
اینجا ایران است؛ سرزمین رستمها، آرشها، سیاووشها و گردآفریدها... سرزمینی که برای حفظ آن، جانهای زیادی بیجان و خونهای پاک بسیاری بر زمین ریخته شده است...
اما حکایت این روزهای این مرزوبوم، حکایت درد است؛ حکایت زخم عمیقی است که بر پیکرهی دردمند گربهی نقشهی جغرافیا وارد آمده است.
چگونه باور میکنی که مهربانی، رفتهرفته از قلبهای مردم این سرزمین، رخت بربسته و وطنپرستی، به قصههایی از تاریخ پیوسته است؟
آنچه که این روزها بر صفحهی این جعبهی جادویی نقش میبندد، گویای حقارتی است که در هیچ نسلی از مردم غیور «ایران» دیده و شنیده نشده است.
این، چه کینهای است که از «ایران» در قلبهای شما رخنه کرده و روحتان را اینگونه به تیرگی نشانده است؟
کدامین زخم است که به خیابانتان کشانده و بر سر «انسان» آوارتان کرده است؟ که اینگونه بیمحابا آمدهاید، سوختهاید، کشتهاید، بردهاید و رفتهاید...
نفرین به این قرن! نفرین به صدای تیر و تفنگ! نفرین به آتش!... آتشی که روزگاری در این سرزمین، نماد پاکی و نیکی بود، این روزها به نمادی از خشونت و بیمهری و سیاهی بدل شده است...
پس نفرین به آتش افروختهتان و دلهای سیاهتان... نفرین به وحشیگری داعشگونهتان... نفرین به داغی که بر دل «ایران» نهادهاید...
روزگارتان تلخ و شبهاتان بینور! که با قلب «ایران» چه کردید و بر خون «انسان» چه بیحرمتیها روا داشتید...
اما... از شرف قلم، همین بس که میتواند بنویسد...
تاریخ، شهادت خواهد داد که در برههی دیگری از زمان، مغولان دیگری بر این خاک تاختند؛ آمدند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند... ولی «ایران»، همچنان سربلند و سرافراز ادامه خواهد داد؛ همانگونه که پس از مغولان در اعصار گذشته، ادامه داد و پایدار باقی ماند...



