سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری برنا؛ بیرون در نام داستان بلندی است که اخیرا (97- 98) توسط محمود دولت آبادی، نویسنده نام آشنای کشورمان، نوشته شده که اتفاقات آن طی سال¬های اولیه انقلاب و بهم ریختگی سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه رقم می خورد؛ اما با این حال این داستان را نمی توان در دسته بندی آثار سیاسی اجتماعی برشمرد.

بیرون در بر خلاف اینکه به زعم بسیاری؛ رمان خوانده می شود، رمان نیست. کوتاه بودن ظرف زمان، تعداد اتفاقات، عدم تحول شخصیتی و حتی موضوعی همه و همه از دلایلی است که این اثر را نمی توان رمان خواند، بلکه داستان بلندی است که با پایانی نیمه کاره برای شخصیت اول داستان- آفاق- بسته می شود. 

اگر بخواهیم این اثر را در مقالی کوتاه مورد تحلیل قرار دهیم و عناصر و مولفه های اصلی داستان را در آن مورد بررسی قرار دهیم بارزترین شاخصه ای که به چشم می خورد استفاده نویسنده از واژگان، کلمات و جملاتی در سبک و سیاق ادبیات دهه چهل و پنجاه ایران است که پسند یا ناپسند بودن آن بیشتر به سلیقه مخاطب ربط پیدا می کند تا نگاه حرفه ای به یک داستان حرفه ای از یک نویسنده حرفه ای که اگر با این دید بخواهیم به آن نگاه کنیم متاسفانه این سبک نگارش و جمله بندی بزرگترین نقطه ضعف این داستان است که نه در آن دهه ها بلکه در سال 1397، به بیان خود نویسنده در انتهای متن، نگاشته و در سال 1398 منتشر شده است.

"پس مامان ملوک باید بی قراری های دخترش را - زنی در بلوغ تمام- تاب آورد،... و برزو نمی داد از باب آن رشته های خاکستری و در هم پیچ موی سر (ص 42)"

"نیرویی داشت آزاد می شد که بعد از شکست مرداد سال سی و دو سر فرو برده، ذخیره و انباشت شده بود و می رفت خیز بگیرد فرآیند همه خیزش ها...( ص 71)"

اما این نقیصه به همین جا ختم نمی شود. اگر بنابر نظریه ژرار ژانت بخواهیم به گفتمان راوی و حتی شخصیت ها نگاهی بی اندازیم، در بیان کلی می توان گفت که اصرار نویسنده بر استفاده از ادبیات کهن و ثقیل آنقدر زیاد است که حتی بر گفتمان راوی و شخصیت ها هم سایه انداخته و هرچه به سمت انتهای داستان می رویم این ترک تازی نویسنده در داستان، بیشتر گلوی خواننده را می فشارد و متن را به قدری سخت خوان و سنگین می کند که در بسیاری مواقع خواننده از ادامه خوانش سر باز می زند.

برای نمونه به این گفتمان ها که گفتمان شخصیت هستند دقت کنید:

 " حبیب الله گفت: خدا می داند و خود ماکار! من نمی دانم. گمان من این است که او هنوز دارد در پی همسرش می گردد." و یا " آخر آن زن، زن... فرق می کرد. انگار که زمینی نبود. الحق که جمال و کمال را خداوند تمام کده بود در آن زن. با هم داشت هر دو را... (هر دو متن ص 107)"

حال به گفتمان راوی:

"حالا دیگر غرق در جاذبه ای بود درون خانمانی که بیش از پیش شگفتی در خود داشت..... طبیعی بود که آقا حبیب الله تن به سخن ندهد؛ یک بار هم به روشنی گفت:... (ص 106)"

که در این بخش ها واقعا اینکه چه کسی روایت می کند؛ روای یا نویسنده؟ بسیار ذهن را آزار می دهد د رحالی که این نقص در اول داستان کم رنگ تر است.

در نگاه بعدی بد نیست به زاویه دید و نحوه روایت دقت کنیم. زاویه دیدی که در ابتدا با اول شخص شروع می شود و بعد بی هیچ پشتوانه منطقی و یا داشتن توضیحی خاص به سوم شخص تغییر پیدا می کند، حال جالبتر زمانی است که نویسنده سعی می کند با استفاده از کلماتی مانند شاید، احتمالا، نمی دانم یا نمی داند و.. متن را به سمت تردید و تشکیک ببرد که به نوعی مخاطب را درگیر سیالیت ذهن شخصیت کند، اما بازهم این تلاش ناموفق است. این ناهمگنی زوایای دید و نوع روایات را می توان در سردرگمی نویسنده در تعیین مختصات درست برای روایت، انتخاب زاویه دید یکسان و عدم غلبه بر دخالت قالب نوشتاری که سال ها قلم نویسنده را تسخیر کرده، دانست.

در نگاه بعدی به این داستان اگر بخواهیم به موضوع یا پیرنگ بپردازیم شاید دچار این اشتباه بشویم که داستان داستان آفاق است اما در اصل موضوع ماکار-مارکو- است که آفاق ناخواسته درون آن قرار می گیرد و ایفای نقش می کند. در حقیقت یک تسویه حساب عاشقانه و خانوادگی موتیف اصلی داستان را تشکیل داده که آفاق جزئی از آن شده و به پیشبرد داستان کمک می کند. این در حالی است که تأکید نویسنده بر شخصیت آفاق است و شاید این تناقض را اینگونه بتوان پاسخ داد که نویسنده خواسته با پرداخت غیر مستقیم به موضوع، تعلیق داستان را بیشتر کرده و خواننده را درگیر خود کند. اما این دلیل هم نمی تواند ضعف پیرنگ داستان را بر طرف نماید. ضعفی که در اصل ضعف محتوا یا فرامتن محتوای داستان دارد و نویسنده سعی دارد با ایجاد گره واگره ها، تعلیق های ریز و درشت – چه در زندگی آفاق وچه در زندگی ماکار- آن را بپوشاند که در آخر داستان با بسته شدن پرونده داستان ماکار به پایان می رسد و آفاق با آن جعبه ها و مادری غم خوار رها می ماند.

با این حال ایجاد این تعلیقات و گره در داستانی با این حجم خود بیان گر قدرت نویسنده در دانش نوشتن تکنیکی و چگونه همراه سازی خواننده با خود است.

ما در این داستان طبق روال شخصیت های داستان های ماقبل محمود دولت آبادی با مادری_مامان ملوک- خسته از زحمت خانواده، دلسوز و غمخوار فرزند و درعین حال بی مرد مواجه هستیم که این خود نشان است برای کسانی که آثار دولت آبادی را دنبال می کنند. بله نوعی پدر زدگی که در آثار دولت آبادی می شود به آن رسید.

اما در خصوص موضوع شخصیت پردازی در این داستان، ما بیشتر با شخصیت های تیپیکال طرف هستیم تا شخصیت به معنای خاص آن. در این داستان آفاق را مانند خیلی زن های همان دوره از تاریخ ایران با روحیاتی تقریبا نزدیک به دیگر زنان گروهک های ایدئولوژ آن دوره می بینیم و نه بیشتر. اما کارکرد آفاق به عنوان شخصیت پیشبرنده داستان و در حقیقت کسی که داستان با شرح حال او جلو برده می شود در این داستان واقعا کارکرد درست و مثبتی است؟ شاید بهتر است اینگونه مطرح شود که اگر آفاق نبود و روای مستقیم یا با واسطه شخص دیگری مثل آباآمن یا ایلاد یا مارینا به روایت داستان می پرداخت چه چیزی که دانستن آن برای کشف و شهود مفاهیم لایه های زیرین داستان لازم است، ارایه نمی شد؟ یا کلی تر؛ بود و نبود آفاق، به غیر بیان قسمتی از وضعیت سیاسی و مناسبات آن دوره از تاریخ و همچنین پر گویی هایی درباره یک زن! چه ضربه ای به داستان می زد؟

در ادامه همین تحلیل دور از انصاف است که از تکنیک های روایی یا گفتمان روایی نویسنده در بهر گیری از ویژگیهای ظاهری شخصیت در معرفی و نام بردن آنها، یاد نکرد. معرفی آفاق با موهای خاکستری، آبا آمن، مبل پاره-پوره و.... که در ادامه این ابعاد با مهارت نویسنده تبدیل به ما به ازای شخصیت های معرفی شده در داستان بوده و نقش آفرینی خوبی در داستان داشتند.

شاید برخی خوانندگان این متن به این باور برسند که نگارنده سعی در تخریب شخصیتی مثل محمود دولت آبادی را داشته و یا عباراتی از ای دست اما واقعیت چیز دیگریست؛ واقعیت این است که "به بها دهند نه به بهانه" که این خاصیت هنر است. هنرمند باید بداند و آگاه باشد هر اثری که خلق می کند قواره وی را در بین جامعه متفکر نشان می دهد بنابر این هر اثری که بر خلاف این روند باشد به مثابه دست کم گرفتن مخاطب اثر است و کاهنده اعتبار هنرمند.

 به هر روی بیرون در، به نظر نگارنده، آن چیزی که انتظار می رفت نبود از کهن نویسنده ای که باور بسیاری از ادبیات دوستان را به هنر سوق داده و دیدگاه ایشان را به سمت هنر برگردانده است.

گاهی بهتر است که بزرگان قدر منزلت خود را بدانند و حتی به زعم اینکه مبادا اثری ارایه دهند که آثار ماقبلشان را تحت الشعاع ضعف قرار دهد، کاری نکنند و اجازه دهند همان تصویر بزرگی که از ایشان روی دیوار مانده، با همان صلابت باقی بماند.

داوود ملکی صیدآبادی